یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
نگاهى به فیلم «دعوت»
فیلمى با شرکت حاتمى کیا!

 


یک
ساختن فیلم اپیزودیک معمولاً سخت است یعنى به تحقیق سخت است چون ۱- باید ساختار چند مرکزى داشته باشد. 2- کارگردان باید قادر باشد نشانه هاى معنایى مشترکى را در اپیزودهاى چندگانه «واقع نما» یى کند که در پایان، با برآمدن تیتراژ، کلیتى در ذهن مخاطب شکل بگیرد. 3- یک فیلم اپیزودیک در واقع مجموعه اى از داستان هاى کوتاه است که بایدگرد هم آیند و یک رمان را بسازند، اگر فیلمنامه نویس بتواند این لطف را در حق خودش بکند در بهترین حالتش مى شود «کوایدان» در سینماى ژاپن یا «تصادف» در سینماى امریکا یا در سینماى ایران «دستفروش». اگر نتواند که مى شود...
[در اکران سال گذشته و امسال شاهد چنین دسته گل هایى بوده ایم!] 4- نشانه هاى معنایى، نشاء برنج نیست که در فیلمنامه یا فیلم کاشته شود و بعد فیلمنامه نویس یا کارگردان، عرق پیشانى اش را پاک کند و رو به آسمان بچرخاند و بگوید: شکرت! ان شاءالله امسال، برنج سرحالى خواهیم داشت!» نشانه هاى معنایى حاصل کنش مندى وقایع در برابر واکنش گرایى شخصیت هاست و بالعکس و این فرآیند باید در درجه نخست تولید «واقع نما» یى کند [نه به زعم برخى «واقع گرایى»!] 5- یک فیلم اپیزودیک قابل بحث، برحسب تفنن ساخته نمى شود یعنى کارگردان و فیلمنامه نویس سراغ چنین تقطیعى نمى رود براى این که مثلاً در سینماى صربستان یا مونته نگرو جواب داده و حالا، احتمالاً این جا هم جواب مى دهد. باید ایده اصلى طلب کند تا «ساختار» اجابت کند شما را! 6- فلسفه نگاه اپیزودیک به جهان از قطعه هاى شکسته آیینه حاصل شده یعنى تصویر واحد وقتى که شکسته مى شود تصاویر کوچک تر اما متفاوت ترى را ایجاد مى کند که در نهایت ارائه دهنده تصویرى کلى ومتناقض است. سازنده فیلم اپیزودیک از پیش پذیرفته که تناقض و در عین حال همگرایى، ویژه «حقیقت» است و در عین اصرار و ابرام بر تناقض، بر همگرایى هم صحه مى گذارد. 7- فیلم اپیزودیک، در هر بخش خود، یک قطعه از پازل را کامل مى کند بنابراین اگر پازل کامل شود اما تصویر کلى تشکیل نشده باشد و تنها شاهد بخش هاى همسان با تصاویر همسان باشیم تنها این فکر به سر مخاطب خاص یا عام یا منتقد مى زند که ایده اصلى تنها تکافوى یک فیلم کوتاه را مى کرده اما به رسم و رسوم «همسایه ها یارى کنید تا من شلنگ دارى کنم!» مقدارى معتنابهى از سرمایه ملى این کشور «خشک آمد کشتگاه من‎/ در جوار کشت همسایه» صرف پرآب شدن فیلمنامه و در نتیجه فیلم مى شود! 8- ساختن فیلم اپیزودیک مثل طراحى یک عملیات بزرگ است در چند محور. اگر فرماندهى کل نتواند به شکل همزمان، حمله ها را پیش ببرد مجبور است از درجه هایش صرف نظر کند و تعداد زیادى از نیروهاى زیرفرمان اش از دست مى روند. اگر فرماندهى، با نیروهاى زبده، دچار چنین لغزشى شود خطایش دو چندان است. بدترین لغزش در طراحى حمله روى کاغذ است. فیلمنامه بد، کل عوامل زبده کار را بیچاره مى کند. اگر فرمانده، ارتشبد هم باشد با یک فیلمنامه بد چه طور مى تواند نیروهایش را از مهلکه بیرون ببرد مى دانید که... در میدان جنگ، کسى نمى پرسد قصد شما خیر بوده یا شر؛ مى پرسد چند کشته، چند زخمى، پیروزى یا شکست ؟

دو
شخصاً سینماى حاتمى کیا را دوست دارم. از «هویت» دوست داشتم و در «دیده بان»، خیلى زیاد و در «از کرخه تا راین» خیلى و بعد هم «آژانس شیشه اى» و بعد هم «روبان قرمز» [که به گمانم، هنوز بهترین فیلم اوست].
شخصاً سینماى جنگ یا مرتبط با جنگ او را دوست دارم. او به سینماى جنگ، هویتى داده که کمتر سینماگرى در جهان، توانسته با این «ژانر»، این طور «دگراندیشانه» کار کند و آن را به ترکیبى از «وسترن»، «فیلم نوآر» یا «درام اجتماعى» بدل کند. شخصاً سینماى هویت دار او را دوست دارم که مى تواند ژانرهاى مختلف را در همین یک ژانر، جمع و به ایده هاى درخشان دست پیدا کند...
بگذارید صریح باشم و مثل کسى که مى خواهد به نویسنده اى سرشناس بگوید که آخرین کارش چنگى به دل نمى زد، گذشته را [گذشته فیلمساز را] گوشزد نکنم. اصلاً به من چه که این فیلمساز قبلاً چه کرده ! «دعوت» یک کار مستقل، یک متن مستقل است در ژانرى که هیچ ربطى به آن سیماى آشنایى که از حاتمى کیا مى شناسیم ندارد. چرا براى این که ۱- هیچ ربطى به جنگ و آدم هاى جنگ ندارد. آیا اشکال دارد هرگز! اما یک مشکل کوچک این وسط است که با اجازه اشاره اى به آن مى کنم: فیلمنامه نویس و فیلمساز باید آن موقعیت مورد بحث، آن شخصیت ها و آن «فضا» را بشناسند. حاتمى کیا که روایت این فیلم را نمى شناسد. چیستا یثربى هم به رغم زن بودن، در متن به ما مى گوید که از شناخت فضا و آدم هاى این فیلم اپیزودیک ناتوان است پس.‎/‎/ [الان هر دو نفر حجت مى آورند که به «کدامین دلیل »، کمى بگو که ما هم بفهمیم!] 2- سیماى آشناى حاتمى کیا، سیماى سینماگرى است که توانایى جمع کردن «از چشم افتاده ها» و رسیدن به «حاصل جمع» آنها را دارد یعنى در آثار جنگى یا مرتبط با جنگ او، مخاطبان شاهد «روندى افزاینده»اند اما «دعوت» ما را به نقطه اى مى رساند که پس از علامت «مساوى»؛ شاهد «حاصل تفریق» باشیم یعنى روند، کاهنده است. 3- با برداشتن نام «حاتمى کیا» از روى فیلم و اکران آن براى مخاطبان خاص یا منتقدان، حاضرم قسم جلاله بخورم که هیچ کس حتى حدس نمى زند که فیلم متعلق به حاتمى کیا است شاید حداکثر تصور کنند که او به شکل افتخارى در فیلم اول یک نوآمده بااستعداد در نقش یک کارگردان بازى کرده است. فیلم، فاقد ویژگى ها یا نشانه هاى سبکى است. هر اپیزود فیلم، آدم را یاد یک فیلمساز مى اندازد. کسانى که فیلم «قصه هاى جزیره» را به یاد دارند به راحتى مى توانند همان نام ها را درباره این فیلم تکرار کنند. عذر مى خواهم! ببخشید! تارانتینو گفته که هر چه را خواستید از آثار دیگران بلند کنید به شرط آنکه در نهایت، خود صاحب اثر هم متوجه نشود! نه این که طورى این کار مرا بکنید که همه بفهمند الا فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم دوم! 4- فیلم هاى حاتمى کیا در بدترین نمودهاى خود، هیچ چیز اگر نداشتند آدم هاى واقعى داشتند یعنى این که مخاطب باور مى کرد [همان واقع نمایى!] که این آدم ها واقعى اند گوشت و خون دارند اما در «دعوت» - حتى به رغم بازى هاى خوب و گاه درخشان بازیگرانش [به جز دو نفر: مهناز افشار و مریلا زارعى] - آدم ها انگار از توى «کمیک استریپ» درآمده اند [به «کمیک استریپ»ها توهین نشود من خودم از طرفداران این «ژانر ادبى - هنرى»ام!] یا حتى فروتر، انگار این آدم ها متعلق به فتورمان ها هستند. حتماً حاتمى کیا فتورمان هاى نشریات دهه هاى چهل وپنجاه را به یاد دارد که ترجمه بودند نه مثلاً محصول قلم و نویسنده اى که باید کارى مى کرد که امشب دخترى اشکى بریزد!

سه
«دعوت» درباره این موضوع غریب است: «بودن یا نبودن»، «تولد یا مرگ». چه کسى مى گوید که مجوز مرگ یا زندگى یک جنین، دست والدین آن است تا هر تصمیمى که خواستند بگیرند مگر آن جنین، آن انسان، دعوتنامه براى کسى فرستاده دعوت اش کرده اند و آمده حالا... تا اینجا، همه چیز روبراه است. ایده اى است که هم مى توان به شکل اپیزودیک کارش کرد و هم مى تواند شامل «از چشم افتاده »ها باشد و هم روندى افزاینده به ساختار خود ببخشد اما اگر...
اولاً پنج قصه این فیلم را مى توان همین طور تا ابد ادامه داد تا قصه صدم چون فیلم بسته نمى شود منظورم این نیست که داراى «پایان باز» است که در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند، اصلاً پایان ندارد! فیلمنامه نویسان [حاتمى کیا و یثربى] به رغم تلاش خوشایندى که براى «یکسره کردن» فیلمنامه کرده اند تا اپیزودها با دولولا [مطب دکترى که سقط جنین مى کندو مطب دکترى که سونوگرافى مى کند] به هم متصل شوند و هى برش نخورند به کادرهاى سیاه، نتوانسته اند تصویرى کامل [کامل، در قابى که قصد شکل دادن آن را دارند] از تولدهاى ناخواسته ایجاد کنند یعنى اثر، شباهتى به یک پازل ندارد. ثانیاً فیلم در قبال «ایده اى رادیکال»اش در جامعه اى سنتى، مواضعى به شدت محافظه کارانه را اتخاذ کرده و قصه هایى را به ما نشان مى دهد که خیلى «شسته رفته و آبرو دارند» در حالى که «واقعیت، جذاب تر از قصه هاى یثربى و حاتمى کیاست و البته بسیار تکان دهنده تر. ثالثاً فیلم آدم را یاد نمایش هاى «برشت» مى اندازد آدم هر آن انتظار دارد «سحر جعفرى جوزانى» رو به دوربین برگردد و لهجه شدید شهرستانى اش را کنار بگذارد و به تهرانى واضح و روشن بگوید: «ما بازیگریم. فکر نکنید ما واقعاً...» بعد برگردد سر بازى اش!
رابعاً کو آن نشانه هاى معنایى جذابى که در اکثر فیلم هاى حاتمى کیا، زاده «واقع نما»یى او بود و در ذهن ما شکل مى گرفت. البته «برف»، کادر را زیبا مى کند اما آخرش چه ! خامساً...من هنوز سینماگرى به نام حاتمى کیا را دوست دارم مثل کسى که «دوگل» را دوست دارد اما فقط در لباس ژنرالى اش!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم( ١۵)
فشرده سازى_ بخش سوم

مشکل عمده ما در فشرده سازى فضا، شخصیت، موقعیت، مکان و زمان چیست بگذارید متوسل به تمثیل شویم: فرض کنیم شما یک قصر دارید با خدم و حشم بسیار و دبدبه و کبکبه سلطان و وزیر و استخوان لیس ها و کلى لباس زربافت و معمارى شگفت انگیز قصر و غذاهاى پرحجم و پررنگ و مفصل و خیلى چیزهاى دیگر. حالا یک نفر مى آید به شما مى گوید که این قصر باید آن قدر کوچک شود که در حد و اندازه یک خانه اعیانى به نظر برسد و این سلطان هم دبدبه و کبکبه اش بشود در حد یک بازرگان و همه چیز تا همین حد کوچک شود. شما هم مى گویید: «حتماً! فرمایش دیگرى ندارید !» و جواب مى شنوید: اما باید طورى این کار را بکنى که همه باور کنند که با یک قصر سروکار دارند؛ یعنى وقتى کسى وارد این خانه اعیانى مى شود، کلاه از سرش بیفتد و بپرسد: «پس این خانه با قصر چه فرقى دارد این که همه چیزش مثل یک قصر است!»
با این همه شما در فشرده سازى مجاز نیستید که «شکوه» را از خانه اى که تحویل خواننده مى دهید، دریغ کنید و همین طور مجاز نیستید «باورپذیرى متن» را دستخوش توفان هایى کنید که برخاسته از شک هاى غیرقابل پیش بینى خوانندگان است. شما مجاز نیستید طى فرآیند فشرده سازى، «زمان» را به «لحظه اى» تقلیل دهید در حالى که «متن» به خواننده مى گوید که درباره «سال ها» و بار توانفرساى «گذشت زمان» بر شانه هاى «شخصیت» و «موقعیت» حرف مى زند. شما مجاز نیستید از معمارى قصرتان، از متراژ اتاق هاى قصر، از حدود آن، از باغ پر درخت اش، از پرندگان آن باغ بکاهید. شما مجاز نیستید حتى قصر را به «شکل مینیاتورى اش» طراحى کنید و بگویید این نمونه اى از آن قصر است یعنى نمى توانید در «ابعاد» آن، «ابعاد» آدم هایش، اشیاءاش دست ببرید. حتماً فکر کرده اید پس حرف از شعبده بازى است یا قرار است دیوید کاپرفیلد از وسط دیوار چین رد شود یا توسط یک اره برقى عظیم از وسط نصف شود و دوباره خودش را به هم بچسباند ! نه! اصلاً این طور نیست! ساده تر از این حرف هاست.
بگذارید باز هم سراغ «تمثیل» برویم: شما نصف یک میز چوبى را بردارید با دو پایه و مى خواهید به چند نفر یک میز کامل را نشان بدهید. یک آینه قدى هم دارید؛ اگر نیمه میز را به آینه بچسبانید، چه اتفاقى مى افتد شما یک میز کامل دارید با چهار پایه! اگر شما یک میز داشته باشید و بخواهید یک سالن غذاخورى را با ۱۳ میز نشان دهید، چه مى کنید میز را مى توانید وسط دایره اى بگذارید که ۱۲ آینه قدى آن را ساخته اند و بعدش.‎/‎/ اجى، مجى، لاترجى! شما یک رستوران با ۱۳ میز دارید! ذهن خوانندگان، آینه هاى شما هستند که بخش هاى نانوشته را کامل مى کنند اما شما چه طور مى توانید به این اذهان اعتماد کنید شما که نمى دانید فلان خواننده ناشناس، چه طور به یک نصفه میز نگاه مى کند یا نمى توانید اعتماد کنید به آینه ذهن اش که زنگارى نباشد و «رستوران فرضى» را خراب نکند، مى توانید عملاً، نه! شما نمى توانید بى استعانت از «پیش فرض هاى عمومى»، «خاطره هاى عمومى» یا «عملکردهاى عمومى» مرتکب چنین خطرى شوید و بخشى از «پیش فرض هاى عمومى»- بخش قابل توجهى از آنها- در دل «نشانه هاى زبانى»، «نشانه هاى ادبى»، «گذشته فرهنگى خوانندگانى که به زبان مورد نظر شما تکلم مى کنند» نهفته است. شما باید بر این «پیش فرض ها» مسلط باشید و به شکل خلاقه از آنها استفاده ببرید. شما باید با «خاطره هاى عمومى» آشنا باشید. لازم نیست که یک پارک را به طور کامل بسازید، بخش ناقص آن را حافظه خوانندگان کامل مى کند به شرط آن که بدانید که چه چیزهایى در اذهان عمومى ضبط شده و اغلب پاک نمى شود. شما اگر در عکسى یا در کادرى از یک فیلم، مردى را نشان دهید که دسته عاجى رولورش از غلاف شانه اى اش بیرون زده، چه کسى سؤال مى کند که این رولور آیا لوله هم داشت یا نه ! همه باور مى کنند که آن یک اسلحه کامل است همان طور که جیمز کامرون براى ساختن فیلم «تایتانیک» لازم نبود همه کشتى را از نو بسازد اما همه باور کردیم که آن یک کشتى واقعى بود، چون مى خواستیم که باور کنیم چون «خاطره هاى عمومى» مان از یک کشتى، وادارمان مى کرد که باور کنیم. در مورد «عملکردهاى عمومى» هم چنین رویکردى حاکم است. اگر در خیابان قدم مى زنید و مردى را مى بینید که جارویى بلند به دست گرفته و لباس اش، یکسره نارنجى است و دارد خیابان را در ساعت ۶ صبح جارو مى کشد، چه فکر مى کنید فکر مى کنید که رفتگر است و لازم نیست کارت شناسایى اش یا ماشین حمل زباله را هم ببینید! [البته گاهى مى توان از این «عملکردها» یا «خاطره ها» یا «پیش فرض ها» استفاده هاى خلاقانه ترى کرد و مثلاً طرف دیگر موضوع را نشان داد که «طرف» رفتگر نیست و مأمور مخفى است و خواننده را غافلگیر کرد اما این موضوع مربوط به حوزه شگردهاست که بعداً به آن مى رسیم.]
اگرچه شعبده بازى نیست اما چندان شبیه نوشیدن یک لیوان آب خنک در تابستانى داغ هم نیست! خب! با خیلى چیزها باید آشنا بود و شاید به همین دلیل است که نویسنده اى فرانسوى گفته: «بهترین سن براى قصه نویسى بعد از ۳۲ سالگى است چون حداقل تجربه انسانى اندوخته شده و البته «قصه»، چیزى جز تجربه اى انسانى نیست. در واقع آن چه که به کالبد قصه شما روح مى دمد، همین تجربه انسانى است. به گمانم این نکته اى نیست که تا به حال نسبت به آن بى اطلاع بوده باشید! اما احتمال مى دهم که در مبحث دخیل بودن این تجربه در فشرده سازى، تا حدى، دچار همان غفلتى بوده اید که «آدم» را وادار به استفاده از «میوه ممنوعه» کرد و به ناچار، بهشت را از کف داد. بهشت فشرده سازى نیز داراى میوه ممنوعه است که نباید خطا کرد و به آن دست زد. آن میوه، اتکاى بیش از حد به «پیش فرض هاى عمومى» است که اغلب در حوزه «زبان» یا حوزه «ادبیات» جاى دارند. چنین نابخردى اى باعث مى شود که نه تنها فضا، شخصیت، موقعیت، مکان و زمان نتوانند به نمودى شفاف، عینى و باشکوه دست یابند بلکه همه چیز در تاریکى فرو رود مثل سیاه چاله اى در فضا که همه چیز را در خود مى بلعد و نابود مى کند. سیاه چاله هاى حاصل از استفاده نادرست از «پیش فرض هاى عمومى» هر آنچه را که حاصل از «خاطره هاى عمومى» یا «عملکردهاى عمومى »اند، مى بلعند و هر چه شما، در این بخش ها، خوشایند و درخشان کار کرده باشید، خواننده از کل متن بیزار مى شود چون متن شما با چیستانى شباهت پیدا مى کند که محور آن گاوى است که شیر ندارد اما حسن آن شیر را مى دوشد و مى برد هندوستان، تا با پولى که نگرفته، زنى را که وجود ندارد، به همسرى برگزیند! باور کنید با خوردن این میوه ممنوعه، حتى ملاحت چنین «گزینه اى» هم نصیب متن تان نمى شود و کل بازى را مى بازید.
این میوه ممنوعه، تاکنون تعداد قابل توجهى از قصه نویسان بااستعداد را به «زمین» درندشت «ویران سازى متن» تبعید کرده است و بعضى از آنها آن قدر در غفلت خود غوطه ور بوده اند که حتى از اشک هاى «آدم» و توبه هاى بسیار او، در چشم و زبان شان خبرى نبوده و در نهایت پس از طى کردن عمر مشخص مادى شان براى رسیدن به «توشه سبکى» و «جذب مخاطب» رفته اند تا در «دوزخ افول ناگهانى استعدادشان» بسوزند چرا که «روز داورى» آنان، در پیشگاه تاریخ ادبى، بسیار نزدیک تر از روز داورى براى فرزندان «آدم» و دمیدن صوراسرافیل براى آنان بوده است؛ بله! پایان تلخى ست!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
نیمه شب، حوالى سلسبیل


همه ما از چیزهایى مى ترسیم. خیلى ها را مى شناسم که از جفت شدن کفش هایشان جلوى در خانه شان مى ترسند یا از کلاغى که پنج دقیقه تمام بر بام خانه شان درباره مفاهیم ناشناخته سخنرانى کند. بعضى ها از حشرات مى ترسند که زشت ترین شان زره پوش هایى جاندار و کوچک اند به رنگ قهوه اى خوش رنگ [که پاهاى خاردارشان  زیبایى غیرطبیعى این رنگ را از چشم بیننده مى اندازد] و زیباترین شان پروانه هایى گرده افشانند که در پتوهاى پشمى جا خوش مى کنند تا حفره اى به قطر یک میلیمتر در آن ایجاد کنند و عملکرد زشت شان، زیبایى هاى طبیعى بال هایشان را از پیش چشم ما محو مى کند. همه ما از چیزهایى مى ترسیم. گذشتگان ما البته از چیزهاى بیشترى مى ترسیدند. از قیچى باز که دعوا مى آورد و از تکه هاى ناخن بر فرش که خانه اى را به هم مى ریخت و البته از جن هاى خزینه که صبحگاهان در گرمابه هاى عمومى، سحرخیزان پاکیزه را با فرو بردن سرشان در آب داغ یا پرتاب کاسه هاى مسى به سویشان یا مشت و مال غیرطبیعى [که منجر به بسترى شدن چندروزه سحرخیزان در خانه مى شد] آزار مى دادند. جن هاى خزینه البته از جن هاى جنگل یا جن هاى خانه هاى قدیمى متفاوت بودند. آنها بازیگوشى را از جن هاى جنگل و کینه توزى را از جن هاى خانه هاى قدیمى آموخته بودند و به دلیل عشق طبیعى شان به «آب» - که نقطه ضعف بزرگ دو گروه دیگر بود و آنان را ناپدید مى کرد - به خزینه ها پناه برده بودند. آنها بخشى از زندگى قدیمى و ایرانى ما بودند و بازیگوشى هایشان هیچ وقت منجر به آسیب هاى جدى نمى شد. مردم هم با آنها کنار مى آمدند. گرمابه داران اغلب براى کاهش بازیگوشى هایشان، چند جن جنگلى را در فضاى خزینه رها مى کردند تا با گوشمالى آنان، طعم سر به سر گذاشتن های صبحگاهى را به آنان بچشانند.
به هر تقدیر، همه راضى بودند و خوشحال؛ جن ها، مردم، گرمابه داران ...اما روزگار عوض شد و گرمابه هاى قدیمى به تاریخ پیوستند. جن هاى خزینه، اول به گرمابه هاى لوله کشى شده عمومى روى آوردند اما معمارى مدرن و شیرهاى سفت، آنها را آزرد و گرمابه داران جدید هم با ممنوع کردن ورود کاسه هاى مسى به گرمابه، ناچیزترین مزاح هاى آنان را از میان بردند؛ با این همه، این تمام قصه نبود. گرمابه هاى عمومى به «نمره هاى خصوصى» بدل شدند و مأموران بهداشت، جن هاى گرمابه را به همراه کاشى هاى سنتى و گچبرى هاى ورودى گرمابه و«لنگ هاى الوان» بیرون ریختند. دیگر جایى براى جن هاى گرمابه نمانده بود.
همه ما از چیزهایى مى ترسیم. آنها هم از دربه درى و بى سرپناهى مى ترسیدند.
نزدیک خانه ما - در تقاطع مترو با آذربایجان - پیرمردى غروب ها کاسه اى مسى به دست مى گیرد و از رهگذران طلب سکه هاى مسى مى کند و شب ها روى پل عابر پیاده اى که در آن نزدیکى است مى خوابد. یک بار هم به شکلى کاملاً اتفاقى شاهد بودم که ساعت ۱۲ شب کاسه ی مسى اش را با بازیگوشى به سمت در گرمابه اى عمومى که در فاصله آذربایجان - سلسبیل ، هنوز مشغول به کار است پرتاب کرد. آن شب باران شدیدى مى بارید و جوى ها پر آب شده بودند. یادم هست که با چشمانى درخشان، به من - که مبهوت نگاهش مى کردم - گفت: «دوست دارى توى این جوى ها کمى غوطه بخورى ؟» خب! همه ما کم و بیش - این که خجالت ندارد - از چیزهایى.‎.‎. مى ترسیم!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
تقدیر نامعلوم

همه مى دانیم که حافظ شاعر مشهورى نبوده؛ لااقل تا اواسط قرن دهم که این طور بوده و بعدش هم شهرت اش آنقدر نبوده که بزرگترین شاعر ایران قلمداد شود و تا اواخر قرن سیزدهم هجرى قمرى، در بر همین پاشنه مى چرخیده. این که به خال هندوى یار، سمرقند و بخارا را فروخته، البته با شهرت فعلى اش جور درمى آید اما در زمان خودش، مجبور شده اند «تیمور لنگ» را از مسافتى بعید به شیراز بکشانند و این دو را در زمان حیات شان به دیدار هم برسانند و آن متعصب شیعه کش را به درجه اى از لطافت طبع ارتقا دهند که با شاعر ظرافتى کند و شاعر پاسخى گوید که مردمان روزگار را خوش آید و نگویند چه گفت که گزافه گفت!
اما تیمور لنگ واقعاً به شیراز رسید و واقعاً این سؤال را پرسید: «ما، جهان را ویران کردیم براى آبادى سمرقند و بخارا و این شاعر، همه را بخشید به خال هندوى یارش » اما این سؤال را از پسر فرتوت حافظ پرسید و این چنین، محترمانه و شسته و رفته هم نبود. گفت: «پارسى گویان گزافه گویند بسیار و از این رو، بسیار کشته شوند به تیغ ما. پدرت گزافه را از حد گذراند. پس بمیر!»
راسخ بن شوق سرخسى در «بداعت العمر» نوشته است: «فرزند شاعر را که موى سپید کرده بود، خون به ناحق ریختند و دلیل آن بود که تیمور پارسى نمى دانست و آن که به پارسى، سخنانش را باز مى گفت، عداوتى با شیخ شمس الدین محمد داشت چرا که پدرش - پیشکار شاه شجاع - مجلسى آراسته بود که شاه، شاعر را در خون نشاند اما طبع روان او و چند آیتى که به صوت خوش از قرآن خواند، جانى دوباره به او بخشید و جان از پیشکار گرفت و سرش، سه روز بر دروازه غربى شیراز خورش کلاغان بود؛ پس فرزند وى، فرصت را مغتنم شمرد و پاسخ فرزند شیخ شمس الدین را به لعن و نفرین و ناسزا آراست و تیمور را به خشم آورد.»
با این همه کاتب ناشناس «امین الغیب» که به سال ۹۳۵ هـ .ق نوشته شده، نوشته است: «اما فرزند شاعر به تیغ تیمور نمرد چون از پدر، به نیکویى قرآن آموخته بود و آیتى خواند و تیمور را که خود از کلام الله بسیار دانستى، رأى بازگشت.»
و نوشته: «پیشکارزاده نیز به بخت سیاه پدر دچار آمد و سرش بر دروازه غربى شهر، بر نیزه شد.» الله اکبر از تقدیر نامعلوم!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
قصّه ی پیشکار

پس شمس الدین محمد را به مجلس شاه شجاع آوردند که به بداهه، مناظره کنند منظوم. هر که بر دیگرى پیشى گرفت، بر تخت نشیند و هر که درماند، به دژخیم سپرده شود و شاه به پیشکار خود گفته بود اگر کار بر او سخت آمد، تعصب نان و نمک را بهانه گیرد و تیغ بر فاصله ابروان شاعر نهد.
مجلس، مجلس هلاک بود چراکه شاه، رندى حافظ، به فراست دریافته بود و اشارات او را که همه بر طعن و لعن وى بود، رمزگشاده بود.
حافظ به مجلس درآمد به عباى نیکو و نعلین پاکیزه و دستارى معطر به «صندل» و به تفاخر، پیش از آن که شاه، که عزت نهاده بود و برخاسته بود به احترام، بنشیند، بنشست.پیشکار، تیغ، نیم آخته کرد و در شاه نگریست که اشارت کند تا بر فاصله ابروان شاعر نهد. شاه اما مبهوت بود تا در خشم. گفت: «این چه بى حرمتى است که شیخ شمس الدین ما را سزا دانسته؟ »
شاعر گفت: «مرا نه تخت نیاز است، نه تیغ. تو را تخت و تیغ نیاز افتاده که چنین بر جایگاه خود خسبیده اى و غفلت، رؤیاى صبحگاهى توست. این بداهه از بهر چیست گیرم که توانى، پشت این حریف بر زمین رسانى که مشکل بینم اگر نه ناممکن! باز شاعرى را کشته اى و تخت، به خون شاعر اگر بیالاید، تخت بر تو و فرزندانت نماند. روزگار پدرى ندیدى که چون شد »
پیشکار در شاه نگریست که اذن دهد تا تیغ بر فاصله ابروان شاعر نهد. شاه را اما حیرت، هر دم افزون مى شد و از پیمان خویش با پیشکار، چیزى به خاطر نداشت.پیشکار اندیشید امر شاه اگر به اجرا درآید اندک لغزش وى در کسب ناکردن اذن به عفو ملوکانه آراسته گردد پس تیغ را به تمامى آخت و پیش تاخت که کار به نیکویى انجام یابد. شاه اما تیغ مرصع به ناگهان آخت و سر از وى برگرفت. حیرتا پیشکار بیچاره!
شاعر گفت: «کلاهى دلکش است اما به ترک سر نمى ارزد!» شاه اندوهگین شد چون به مرگ شاعر، ضربتى مانده بود و او، خود، آن ضربت را از تخت خویش دریغ کرد؛ با این همه گفت که سر را در دروازه غربى شیراز بر نیزه برند تا سه روز، تا خورش کلاغان شود. حیرتا! پیشکار بیچاره!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
رؤیاهاى مرد کهنسال آلمانى

همه ما اغلب مى دانیم حافظ کیست. احتمالاً به دیوان شعرش تفألى زده ایم و جوابى گرفته ایم و شاد شده ایم. تفأل به دیوان او هرگز ناامیدکننده نیست.
ایرانیان حافظ را اساساً براى شاد کردن دلشان قبول کرده اند. «حافظ هیچ پیام بدى براى خوانندگانش ندارد.» این جمله اى بود که گوته شاعر بزرگ آلمانى، پس از خواندن چند صفحه از ترجمه اى که مترجم آن مدعى بود شعرهایى از «حافظ، شاعر پارسى گو» است، در میان جملات خط خورده و خط نخورده صفحه نخست پیش نویس «فاوست» نوشت. به نظر من، این مطلب جالب توجه است چون این نمایشنامه درباره «قدرت و جلال» و ارتباط «انسان و شیطان» بود و در نهایت، یک اثر تراژیک درباره «انتخاب انسانى» و آن وقت، «گوته» که نسخه آلمانى نمایشنامه «دکتر فاستوس» را در عرقریزان روح و پیشانى اش بى هیچ دلیل موجهى ورق مى زد، جمله اى درباره «حافظ» در میان آن همه جمله مربوط و نامربوط - که بعدها به صفحه ۵۱ نسخه نهایى این اثر منتقل شد - نوشت. [صبر کنید یک خبر دست اول دیگر هم برایتان دارم که حتماً خوش تان مى آید!] بعدها «فریدریش آخن» نویسنده «گوته، شاعرى در فراز و فرود» درباره این جمله که از متن نهایى «فاوست» حذف شد اما با مختصرى تغییر، سر از نمایشنامه مشهور شیلر [نمایشنامه نویس همدوره و دوست جوان گوته] درآورد، نوشت: «گاهى اوقات، رؤیاها، نمود خود را دگرگون مى کنند.» اما جمله گوته در نمایشنامه «ویلهم تل» شیلر، بدل به این جمله شد [هنگامى که ویلهم تل سیب را روى سر پسرش با تیر زد و یکى از میان جمعیت فریاد زد]: «عشق هیچ رویداد بدى براى خواهندگانش ندارد.»
همه ما اغلب مى دانیم که ترجمه شعرهاى حافظ غیرممکن است و مى دانیم ترجمه اى که گوته خواند، همانقدر نشان از شعر حافظ داشته که یک طاووس پخته نشان از زیبایى شگفت انگیز یک طاووس زنده و روى پا! پس دلیل این تأثیر آنى چه بوده
نمى خواهم چندان به مسائل ماوراءالطبیعه بپردازم اما ارسطو - که نسبتش با عالم غیب مثل نسبت مار به پونه بوده - گفته است: «ارواح بزرگ به هم نزدیک اند.» و رودلف راس - دوست گوته - روایت کرده که او هنگام مرگ به زبانى سخن مى گفته که ابتدا همگان گمان کرده اند عربى است اما او مى دانسته که نیست چراکه خود استاد کرسى «ادبیات عرب» در دانشگاه هامبورگ بوده.
راس در کتاب «رؤیاها و شادمانى ها» نوشته است: «اما بخشى از آن سخنان طولانى و هذیانى به عربى بود که دانستم شعر است اما باقى را نفهمیدم. آن بخش این گونه بود: الا یا ایهاالساقى ادرکاساً وناولها.» نمى خواهم به تخیل تان زیاد پر و بال بدهم اما ما واقعاً نمى دانیم گوته، فارسى را از چه کسى آموخته است!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 
یک جفت کفش براى ماکیاولى


همیشه از این که یکى بپرسد: «چرا » خوشم مى آمد. اولین بار برادرم پرسید وقتى که چک اش را به اجرا گذاشته بودم و راهى زندانش کرده بودم. از آدم هاى فلسفى خوشم مى آید. به همین دلیل هم دنبال فلسفه رفتم و توانستم تا کارشناسى ارشد هم بخوانم. فقط یادم هست یکى از استادها، با من چپ افتاد و هى توى کلاس داد مى زد: «این آقاى ماکیاولیست! این آقاى ماکیاولیست!» اول ها بد نبود، شهرت، همیشه چیز خوبى است گر چه با محبوبیت همراه نباشد اما به مرور، طى ترم، عذاب دهنده شد؛ من، همسر آینده ام را در این لجبازى احمقانه از دست دادم. همشاگردى ام بود و تا قبل از اعلام این جمله آزاردهنده، به پدر و مادرش اعلام کرده بود که مى خواهم براى خواستگارى به خانه شان بروم اما به دلیل اطلاعات دقیق اش در زمینه فلسفه سیاسى، از ازدواج با من انصراف داد. گفت: «حاضرم با یک کفاش ازدواج کنم. لااقل مى دانم که کارش چیست. لااقل مى شود به کفش هایش اعتماد کرد. به یک ماکیاولیست که همه چیز را فداى منافع اش مى کند، چطور مى شود اعتماد کرد » یک بار از استاد پرسیدم: «چرا ؟» گفت: «مى فهمى!» استاد جوانى بود که حداکثر اختلاف سن اش با من پنج، شش سال بود. خودش به خواستگارى رفت و با دخترى که مى خواست زن یک کفاش شود، ازدواج کرد. به نظرم، آدم باید از زندگى درس بگیرد. وقتى پایان نامه کارشناسى ارشدم را درباره «اندیشه هاى ماکیاولى» ارائه دادم، همان استاد که یکى از استادان حاضر در مجلس دفاع از پایان نامه بود، به کارم نمره «A» داد که مایه افتخار من بود؛ حتى هنوز هم که پنج سالى از زمینگیر شدنش مى گذرد و دیگر نمى تواند روى ولیچر، براى تدریس به دانشگاه برود، مایه افتخار من است. وقتى از تحصیل فارغ شدم، برگشتم به ارثیه خانوادگى ام یعنى اقتصاد مدرن. ظرف یکى دو سال آنقدر پول گیرم آمد که خرج کردن درآمد دو، سه روزم براى انتقام، آنقدرها ناراحت کننده نبود. پول را دادم. طرف، مستقیم رفت توى شکم پراید این استاد جوان و استاد، قطع نخاع شد؛ البته فکر مى کردم کشته شود اما نتیجه، رضایت بخش تر بود. براى عیادتش به بیمارستان رفتم. روى تخت دراز کشیده بود و نومیدانه به سقف نگاه مى کرد. گفتم: «استاد متشکرم! براى همه چیز متشکرم!» و دسته گلى را که با خودم برده بودم توى گلدان چینى کنار تختش گذاشتم. به نشانه «عشق و محبت» نیلوفر انتخاب کرده بودم در چند رنگ. مى دانستم که زنش درخواست طلاق کرده است یعنى همان موقع که دکترها گفته بودند دیگر نمى شود کارى کرد. از اتاقش آمدم بیرون. دکترها و پرستارها در رفت و آمد بودند و بلندگویى، هر چند دقیقه به چند دقیقه، اسم دکتر یا پرستارى را اعلام مى کرد. رنگ دیوارها آبى سرد بود. به خودم قول دادم در حرکت بعدى، وقتى به دیدار زنى مى روم که روى تخت بیمارستان خوابیده و تا آخر عمر نمى تواند حرکت کند، یک دسته گل سرخ و یک جفت کفش ببرم. به نظرم این طور مى توانستم دانش اش را در حوزه اندیشه هاى ماکیاولى ارتقا دهم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

بی‌بلیط

 

پیش از آن‌که بی‌نظمی

                      مال من باشد

                      تو نیمکت را ترک گفته‌ای

 

بگذار شاخه بپیچد / پیش از ورود به ایستگاه!

بگذار چراغ‌های انار

                      قرمز شوند

بگذار پاییز

            درهایش را باز کند

و تو بر صندلی سیزده

                 در سومین کوپه‌ی این قطار

                                     از آتش بگذری

حالا چهل‌ساله ای

           و قواعد بازی

           در ایستگاه میانی

                     کامل شدند

تو فقط

بلیط ‌ات را پاره می‌کنی

                و بر صندلی می‌نشینی

                           به همین آسانی!

به همین آسانی

چند موی سفید

صندلی‌های دیگر را اشغال می‌کنند

چند رؤیای عصا به دست

بدون بلیط سوار می‌شوند

 

تو فقط به احترام برمی‌خیزی

صندلی‌ات

           بلیت را تعارف می‌کنی

و پیش از آن‌که رئیس این قطار

     ــ در نُه ماهه‌گی‌اش ــ

تو را در ایست‌گاه چهل‌ویک‌ساله‌گی‌ات

                                پیاده کند

                                آرام می‌گویی:

                                "پسرم!

                                بخواب!

                                این نخستین پاییز توست

                                و تو نخستین رئیسی هستی

                                که پدرش را از قطار

                                اخراج می‌کند!"

شهریور 87

Ç


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 
درآتش


مردمان را دید که به سوى دریایى از آتش مى روند.
مردمان را دید که پریشان اند و یکدیگر را باز نمى شناسند.
مردمان را دید که رؤیاهاى خود را چون کاسه گدایان به دست گرفته اند و از آسمان، طلب باران مى کنند اما«نمى» نمى آید تا آتش را براى شان سرد کند.
و ازخواب برخاست. هنوز زنده بود و محتملاً تا سال ها زنده مى ماند. به حاجب گفت که سر را بیاورد. سر جعفر را آوردند. در چشمان او نگریست؛ گفت: «همه مى میریم اما تو پیش از من مردى و بگذار آن جهان، هرچه خواهد سوزان باشد؛ اکنون که خلیفه منم.» پس دوباره در خواب شد.
مردمان را دید که در آتش شناورند و دست به سوى آنان دراز کرده اند که در ساحل اند اما کسى را یاراى کمک نیست.
مردمان را دید که هر یک تاجى از آتش بر سر دارند و بر تختى از آتش نشسته اند و آتش از دهانشان فواره مى زند.
مردمان را دید همه از پیشکاران و وزیران و سربازان خود؛ اما او را باز نمى شناسند و نفرین بر خلیفه مى فرستند که چنین در این مهلکه گرفتارند.
و از خواب برخاست. کاسه اى آب طلب کرد و باز در چشمان جعفر نگریست که بى روشناى زندگى، کدر مى نمود. گفت: «وزارت از کف دادى و زندگى را. هردو را مى توانستى داشت اگر پاى از گلیم دولت ات فراتر نمى بردى. دریغ که دوستى مرا از کف دادى و اشک در چشمانم نشاندى.» وگفت که سر ببرند و جایى- شاید در کنار تن- به خاک سپارند. صبح در راه بود. زمزمه کرد: «کدام، خواب است و کدام، بیدارى؟ » کاش یک تن بود که این نکته، او را مى آموخت؛ اما.‎.‎. نبود سر نهاد به بالین و خواب، گم بود. جعفر را به گوشه اى دید چون نور ماه، لغزان و سپید. شبحى بود محتملاً.
گفت: «تو مرده اى هیچ مى دانى ؟» و شبح گفت: «مى دانم! اما تو نیز مى دانى؟ » و او نمى دانست؛ یا مى دانست و از یاد برده بود. از رؤیا برخاست. مردمان را دید در آتش.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 
آینه ی آتنى


در همان سال ها که اسکندر در پى آب حیات بود شاعرى از اهالى آتن به ایران آمد تا قصیده اى در وصف تخت جمشید بسراید؛ البته از نخست چنین منظورى نداشت چرا که شکوه اسکندر او را چنان فریفته بود که قصیده اى در باره استیلاى یونانیان بر پارسیان را ارجح مى دانست اما در ایران، شکوه دید دست خوش ویرانى و راه ها دید استوار و کارآمد.
شاعر که از این عظمت فناشده دچار تألم شده بود بر ویرانگر شورید و قصیده اى در وصف ویرانه هایى سرود که ارثیه بر باد رفته شکست خوردگان به پیروزمندان بود. ویل دورانت در یادداشتى که در تاریخ دوم اکتبر ۱۹۶۰ به ناشر «تاریخ تمدن» نوشت، از وى خواست که بخش متعلق به این شاعر گمنام را به همراه بخشى از آن قصیده، از متن خارج کند و دلیل آورد که سندیت آن، مورد شک قرار گرفته. ما نمى دانیم که این تغییر تصمیم، در به چاپ سپردن این بخش، چطور ذهن و فکر دورانت را تسخیر کرده اما مى دانیم که او در صبحگاه اول اکتبر همان سال، دعوت نامه اى از سوى اف.بى.آى به دستش رسیده که جهت ارائه برخى از توضیحات به یکى از خانه هاى امن این سازمان برود. ذیل این نامه- به روایت آریل دورانت - همسر وى- نوشته شده بود: «پیرامون امنیت ملى و کوشش هاى ضد امریکایى.» آریل دورانت در «وصیت نامه اى براى آیندگان» مى نویسد: «ویل خیلى نگران بود. عصر که برگشت، گفت باید در کتابش تجدید نظر کند. پریشان بود. گفت نمى داند چه کار باید بکند.
فنجانى قهوه سیاه دستش دادم. علناً داشت مى لرزید. نمى دانم از سرماى زودرس بود یا از ترس یا از خشم به هر حال داشت مى لرزید. پتویى روى دوش اش انداختم؛ و گذاشتم روى مبل دلخواهش- جایى که آباژور سبز کم نورى گذاشته بودیم براى تمرکز حواس- بنشیند. خودم هم روى مبل مقابلش نشستم. گفتم: باید تحمل کرد. همیشه که این طور نیست. گفتم: درست مى شود. باور کن.» به روایت آریل دورانت، «پایان بخش» قصیده آن شاعر آتنى این گونه بود:
«براى آینه تصویرى نمانده اگر طوطیان سخن نگویند
چنگ ها نواخته شدند و شهرها سوختند
به جست وجوى آب حیات مى روى ؟
جاودانگى‎/ زیبایى است‎/ تو ویرانش کردى!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 
پایان سلطان


در افسانه ها آمده که ماهیگیر به دیو گفت: «مگر ممکن است که در خمره اى جا شوى به این هیکل و جثه » و دیو گفت: «البته! نشانت مى دهم.» پس به دودى سیاه و غلیظ بدل شد و درون خمره رفت و ماهیگیر مهر سلیمان بر آن خمره نهاده و گفت: «احمق باشم اگر دوباره تو را رها کنم.» و الى آخر!
همه ما این افسانه را بارها شنیده ایم اما بسیارى از ما نمى دانیم که این یک افسانه نیست و درسال ۱۱۰ ه .ق اتفاق افتاده و ماهیگیر که به لطایف الحیل دیو، به سلطان یمن بدل شد، به کاتب خود فرمان داد تا به شیوه قصه گویان باستان، قصه اى بنویسد و در میان عام منتشر کند؛ و کاتب، کسى نبود مگر «سبحان بن عمران» صاحب «مناقب الآداب» که به عربى ا ست و نسخه اصلى آن در آتش سوزى سال ۵۶۰ ه .ق اسکندریه، از دست رفت و منتخبى از آن که توسط «احمدبن منهاج کابلى» نسخه بردارى شده بود، هم اکنون در کتابخانه سلطنتى انگلیس موجود است اما آنچه اصل ماجرا را افشا مى کند این منتخب به جامانده نیست بلکه چند پوست نبشته به زعفران است که «سبحان» در نهان نوشت و به دست «خارج بن ولید» که آن هنگام نماینده تام الاختیار سلطان در تجارت با دیگر کشورها بود- داد تا به مصر ببرد و در کتابخانه اسکندریه نگهدارى شود اما در میانه راه، دزدان به کاروان زدند و آن چند قطعه پوست را به یغما، پیش امیر دزدان بردند و او نیز به عنوان تحفه به پیشگاه امیر عراق فرستاد که اسلحه و پول به ایشان مى داد تا سلطان یمن را به صلح وادارد. امیر عراق آن پوست ها در خزانه نگاه داشت بى آن که بخواند چون مى پنداشت سحراست و از بلا مى ترسید.
«موریس گلدینگ» در سال ۱۲۹۵ ه .ق این دست نوشته ها را به بهایى اندک از وارث بى تاج و تخت آن امیر که به افلاس افتاده بود، خریدو به فرانسه برد و اکنون در کتابخانه مرکزى پاریس است.
در این دست نوشته ها آمده: «دیو، چون سومین آرزوى مرد را برآورد و او را به سلطانى رساند، گفت: «شکیبا باش که بازگردم به آرزوى مردى دیگر تا این سلطنت از تو برگیرم و به دیگرى دهم. پس عادل باش تا مردمان، از تو به نیکى گویند و چون سر به دژخیم دهى، بگریند.» دیو از سراى سلطان بیرون شد و دو ده سال بگذشت که باز آید و مردى با او بود که طلب سلطانى داشت. سلطان، تنها به لبخندى بسنده کرد چرا که خویشتن را به یاد آورد هنگامى که به همراه دیو به سراى سلطان پیشین درآمده بود.
دانست که این چرخ، گردنده است چون سنگ آسیاب و مرد اگر نجنبد به خاکه اى بدل شود سپید از آن همه گندم که بود. پس به فرمان سلطان نو، سر از وى برگرفتند اما کسى نگریست از آن که سلطان را پند دیو در گوش ننشسته بود. و پندارم که این سلطان را نیز، پند درگوش ننشسته باشد.» کاتب، دوماه بعد مرد. پایان آن سلطان را کسى روایت نکرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم (۱۴)
فشرده سازى [ بخش دوم ]

بهترین روش «فشرده سازى»، فشرده سازى همزمان است یعنى وضعیتى که همه عناصر ضرورى قصه، در بده بستانى همزمان، فشرده شوند تا کمترین میزان سطور رابه خود اختصاص دهند و انرژى قصه، صرف کنش مندى و واکنش گرى متن شود یعنى بالابردن انرژى عملگرایانه اش؛ چرا که «شخصیت»، «موقعیت»، «مکان»، «زمان»، «اتمسفر»، «انگیزه روایت»، «بهانه روایت» یا حتى «پى رنگ» یا «پلات» به محض کلید خوردن و وارد قصه شدن، قادر به ارتقاى منحنى «هیجان» آن نیستند. درواقع شبیه به بدنى هستند که همه چیزش کامل است اما اگر متعلق به انسانى مرده باشد، بزودى مى پوسد و متلاشى مى شود. این که چطور روح باید در این کالبد دمیده شود مبحث دیگرى است که بعداً از آن حرف مى زنیم و در اینجا فقط اشاره اى شد که به آن رجعت کنیم البته این که اشاره اى به جمله اى یا اتفاقى یا شیئى بشود و بعداً در پایان قصه یا اواسطش به آن رجعت شود، خود از شگردهاى ساده اما بسیار کارآمد در قصه نویسى است که در مبحث شگردها به سراغش خواهیم رفت. فعلاً دست به نقد بخش هایى کوتاه از زمان «کشتن مرغ مینا» نوشته هارپرلى را به عنوان نمونه هاى درخشان «فشرده سازى همزمان» در اینجا مى آورم و درباه اش توضیح مى دهم:
«همین که پدرم جواز وکالت گرفت، به «مى کمب» مراجعت کرد تا شروع به کار کند. «مى کمب» در فاصله تقریباً بیست مایلى شرق آبادى فینچ مرکز استان «مى کمب» بود. اثاثیه دفتر اتیکوس در عدلیه از یک جالباسى، یک سلفدان، یک تخته شطرنج و یک کتاب دست نخورده قانون آلاباما تجاوز نمى کرد. نخستین مشتریانش، آخرین دو نفرى بودند که در زندان استان «مى کمب» به دار آویخته شدند. اتیکوس اصرار کرد مساعدت مقامات رسمى را که به آنها اجازه مى داد به عنوان مجرم درجه دو شناخته شوند تا زندگى شان را نجات بدهند بپذیرند، ولى آنها از خانواده هاورفورد بودند و در استان «مى کمب» این نام مترادف با کله خر است. هاورفوردها بهترین آهنگر شهر را در منازعه اى بر سر یک مادیان کشتند. ادعایشان این بود که آهنگر مادیان را به قصد دزدى نزد خود نگاه داشته است و آنقدر بى پروا بودند که عمل قتل را در حضور سه نفر شاهد مرتکب شدند. براى دفاع از خودشان در قبال جنایتى که مرتکب شده بودند به عقیده آنها کافى بود تکرار کنند: «باور کنید حقش بود!» مى خواستند به عنوان مجرم درجه اول بى تقصیر اعلام شوند و در نتیجه تنها کارى که اتیکوس مى توانست براى مشتریانش انجام دهد این بود که در مراسم خداحافظى ابدى آنها حضور یابد و شاید از همین جا بود که تنفر عمیق پدرم نسبت به وکالت در مدافعات جنایى شروع شد.»
در این برش از رمان هارپرلى، آنچه همزمان اتفاق مى افتد معرفى مکان جغرافیایى و مکان فرهنگى «مى کمب» است که صحنه اصلى وقایع رمان است.
ما با انگیزه هاى شخصیت اصلى یعنى اتیکوس، وکیل دعاوى این مرکز استان آشنا مى شویم. با انگیزه هاى بدوى مردم این استان جنوبى امریکا آشنا مى شویم و همچنین با مکانیزم بدوى، خشن و بى منطقى زندگى در چنین مکانى. آن برادرانى که مرتکب قتل شدند [و دلایلشان] به کل رمان تسرى مى یابد و در تک تک مردم شهر تکثیر مى شود و با نمودهایى بیشتر، به رمان انرژى مى بخشد و پایه و مایه رمان را تشکیل مى شود. پس ما در این برش، هم شاهد اتمسفر رمانیم و نسبت به آن شناخت پیدا مى کنیم، هم شاهد مکان و موقعیت و همچنین شخصیت. فشرده سازى در رمان هارپرلى آنقدر موفق است که فقط کمتر از ۵ درصد از حجم این رمان ۳۸۰ صفحه اى به تدارکات براى عملکرد رمان اختصاص مى یابد و باقى آن صرف ایجاد کنش مندى و ضرباهنگ و تعلیق و هیجان مى شود. اگر این رمان در قرن نوزدهم نوشته مى شد احتمالاً چیزى نزدیک به ۳۰ درصد حجم آن به تدارکات اختصاص مى یافت. حالا سطرهایى را که پیش از این خواندید دوباره بشمارید. واقعاً چند سطرند
ببینید در این سطرهاى معدود و محدود، نویسنده چه کارها که نکرده!
«مى کمب اصلاً شهر کهنه اى بود، ولى اولین بار که من آن را دیدم علاوه بر این خسته و فرسوده به نظرم رسید. موقع باران خیابان ها با گل سرخ رنگى آلوده مى شد. در پیاده روها علف مى رویید و در میدان شهر ساختمان ادارات دولتى شکم داده بود و انگار فرو مى ریخت ... مردم آهسته حرکت مى کردند. این طرف و آن طرف میدان پرسه مى زدند. پاهایشان را روى زمین مى کشیدند. مغازه هاى اطراف میدان را تماشا مى کردند و وقت شان را بیهوده به هدر مى دادند. یک روز بیشتر از بیست و چهار ساعت نبود، اما طولانى تر به نظر مى رسید. هیچ شتابى در کار نبود، زیرا نه جایى بود که آدم برود، نه چیزى که بخرد و نه پولى که به کار خرید آید. در نواحى مجاور مى کمب نیز چیز جالبى براى دیدن وجود نداشت. معهذا کسانى بودند که خوشبینى مبهمى ابراز مى کردند. همین اواخر درباره مى کمب گفته شده بود: هیچ چیز ندارد که از آن بترسد جز خود ترس.
اتیکوس، جیم و من با آشپزمان، که زنى بود به نام کالپورنیا، در خیابان اصلى شهر زندگى مى کردیم. روابط من و جیم با پدرمان حسنه بود. با ما بازى مى کرد. برایمان کتاب مى خواند. از ما کمى فاصله مى گرفت و رفتارى مؤدبانه داشت ‎/‎/‎/ دوساله بودم که مادرمان مرد و در نتیجه فقدان او برایم محسوس نبود. او از خانواده گراهام از شهر مونتگمرى بود. اتیکوس اولین بار که به عضویت انجمن ایالتى انتخاب شد با او ملاقات کرد. در آن موقع او مرد میانسالى بود و مادرم ۱۵ سال از او کوچکتر بود. جیم ثمره نخستین سال ازدواج آنهاست. چهار سال بعد من به دنیا آمدم و بعد از دو سال مادرم ناگهان بر اثر حمله قلبى درگذشت. مى گفتند این بیمارى در خانواده آنها ارثى است. من او را از دست ندادم، اما فکر مى کنم جیم این فقدان را حس مى کرد. او را خوب به خاطر مى آورد و گاهى در حین بازى ناگهان آهى طولانى مى کشید و مى رفت پشت گاراژ تنها با خودش بازى کند. در این مواقع مى دانستم که نباید مزاحم او بشوم.»
در سطرهایى که خواندید شهر را «دیدید» آدم هایش را «دیدید». این خیلى بیشتر از آن است که توصیفى درباره یک مکان نوشته شود و خواننده هم آن را بخواند و بگوید «آفرین! خوب نوشته!» نویسنده، گرچه شدیداً به فشرده سازى پایبند است اما از طرف دیگر مى داند که خواننده حرفه اى رمان، تشنه «دیدن» صحنه هاست انگار که دارد فیلمى را مى بیند و این همان عامل جاودانه شدن رمان هاى قرن نوزدهمى است که اغلب از فشرده سازى همزمان و حتى از فشرده سازى غیرهمزمان بى بهره اند. نویسندگان قرن نوزدهم در «نشان دادن» صحنه ها و آدم ها و موقعیت ها، استاد بودند و هارپرلى نیز مى خواهد در عین فشرده سازى، به این اصل وفادر بماند. نویسنده همچنین با ساده ترین جملات، روابط شخصیت هاى اصلى رمان یعنى وکیل دعاوى [پدر]، راوى [دختر] و جیم [پسر] را نشان مى دهد و همچنین با یک «عکس یادگارى کوچک» شخصیت درونگراى جیم را معرفى مى کند یعنى همان صحنه اى که راوى مى گوید آهى مى کشد و مى رود پشت گاراژ با خودش بازى مى کند.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
وکیل رعیت

گفتم: «قبله عالم! اگر بفرمایید سرش را بیاورم. دو- سه ترکه که ادب اش را افزون نمى کند.» فرمودند: «خفه! احمق! یعنى ما که سلطان مملکتى هستیم نمى دانیم که سر باید بیاورى یا دو -سه ضربه ترکه بر صورت این مردک بزنى جهت تنبیه؟ الاغ! تو فراش اعظم مایى یا فراش اعظم خودت؟خودمختازشده اى؟ فردا پس فردا به اشارت انگلیسى هاى الدنگ یا روس هاى مشنگ، اعلام سلطانى مى کنى حتماً!» گفتم: «غلط بکنم. بگویید پسر کوچکم را جلوى روتان سر ببرم تا صدق عرایضم ثابت شود. همه خانواده ام فداى سلطان. از تو به یک اشارت از ما به سر دویدن. به قول شاعر:
به حضور آمدم من، به شکار رفته بودى
تو که سگ نبرده بودى، به چه کار رفته بودى !
الآن بفرمایید بروم خودم را حلق آویز کنم. زندگى بدون التفات شما چه ارزشى دارد.» فرمودند: «گم شو پدر سوخته زبان باز! تو را باید شاعر دربار مى کردم؛ فلک، چرخ خورد و فراش شدى. طلخکى مى کنى بى حیا ؟» با لبخند فرمودند یعنى بلا از سرم گذشت. دیگر من غلط بکنم که حرف نامربوط بزنم پیش ایشان. بیرون آمدم دست به سینه و آرام- آرام. این روزها، سلطان، ملایم شده اند. دیگر از آن حدت و شدت روزهاى به توپ بستن مجلس و قلع و قمع اراذل آن خانه فساد خبرى نیست. حداکثر دستور ترکه زدن مى دهند. امیدوارم که ملایمت طبع شان به حدى نرسد که پدر تاجدارشان داشتند که حکم این مشروطه منحوس را امضا فرمودند. رعیت باید حد خودش را بداند.
* * * 
امروز خبر آمد که آن مردک از مرز ایران و روس گذشت و پناهنده شد به اجنبى. به دوستان مشروطه طلب گفتم که شاهى اصلاً برازنده اش نبود. ابله نمى دانست که چطور مملکت را بچرخاند. شاه جدید، خردسال است و این، شایسته است. امثال من باید به او شاهى بیاموزند. امیدوارم این یکى از سر زدن به ترکه زنى نرسد.
همچنین امروز، به «اصرار» دوستان پاسخ مثبت دادم. گفتم براى اصلاح وضع مملکت، هرچه از دستم برآید چه در دربار چه در مجلس مى کنم. اعلام آمادگى کردم براى وکالت از سوى مردم تهران. این چرخ گردون، چه چرخ ها زده تا به اینجا رسیده؛ فراش شاه، وکیل رعیت مى شود. آخرالزمان است دیگر. خدا خودش به خیر بگرداند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
حقایق پنهان

همهمى دانیم که واسموس به تنگستانى ها کمک کرد تا جایى که زورشان مى رسد دخل انگلیسى ها را بیاورند؛ همچنین مى دانیم که خوب فارسى حرف مى زد و جاسوس آلمانى بود. وطن پرست دو آتشه اى هم بود اما از ایرانى ها خوشش مى آمد و بخش قابل توجهى از خدماتش به ملت ما، از روى صداقت و دوستى بوده. سفیر کبیر انگلیس در ایران، در یادداشتى محرمانه به لندن - به تاریخ سوم اکتبر ‎.‎.‎. (سال دقیق مشخص نیست چون کپى نامه توسط آشپز سفارت که جاسوس روس ها بوده به سرقت رفته و به سهو، بخشى از آن به ادویه هندى آغشته شده و تاریخ و بخش هایى از نامه، محو شده اند) - نوشته است:
«ایرانى ها بسیار مهمان نوازند و ما اروپایى ها هم زود خر مى شویم. آخر یک نفر به این جاسوس آلمانى بگوید که چرا در حالى که منافع ملى ات، دیگر در این کشور تعطیل شده، هى از این سر آن به آن سرش مى روى.‎.‎. کشیش سفارت مى گفت شاید ایرانى ها «چیز خورش» کرده اند. احتمال دارد! مى دانید عالیجناب! ایرانى ها هم مثل ما، آدم هایى دارند که این کاره اند.‎.‎. به این نتیجه رسیدم که متخصص بفرستید از آنجا که معجونى تهیه کنیم براى سرد کردن دل واسموس نسبت به رئیس على دلوارى، بعد دیدم نمى شود؛ آدم باید منطقى باشد. یک آدمکش استخدام کردم که رئیس على را از پشت بزند. مى دانید که من اسکاتلندى ام. خرج آدمکش ایرانى، یک پانزدهم خرج یک فالگیر انگلیسى است.»
مى گویند که واسموس بعد از مرگ رئیسعلى، به آلمان برگشت و از سوى دولت متبوع خود توبیخ شد. پس از شکست آلمان در جنگ اول جهانى، سفیر کبیر انگلیس در تهران، درعصرى پائیزى، فنجانى قهوه را با وى، در یکى از کافه هاى مونیخ صرف کرد. سفیر کبیر در یادداشت هاى خصوصى اش نوشته است: «پرسیدم واقعاً مى ارزید این همه دربه درى » و جواب داد: «البته! شما هنوز شرق را نمى شناسید. من هنوز لاله اى را که از خون رئیس على، از خاک سردرآورد، توى یک گلدان دارم.» خندیدم. به نظرم لطیفه مى گفت. نمى دانم چرا این آلمانى ها، این همه خرافاتى هستند. من خودم جسد رئیس على را دیدم. فقط یک جسد بود نه بیشتر.» به گمانم همیشه فرقى میان یک جاسوس خوب و یک سفیر کبیر بد وجود دارد. جاسوس خوب، حقایق را بهتر مى بیند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
برف یوش

به روایت آل احمد در «پیرمرد چشم ما بود»، نیما در سفرى که زمستانه به یوش کرده بود، سخت بیمار شد و بعد از بازگشت به تهران، تمام کرد.
در یادداشت هاى نیما، چیز دندان گیرى در این باره پیدا نکردم شاید هم بوده و ته آن چند گونى کاغذ و دست نوشته که تحویل دکتر معین شد، گم شده. فقط توانستم این روایت را از حسن شجاع زاده که در این سفر او را همراهى کرد، بشنوم.
[حسن شجاع زاده، متولد یوش، در سال ۱۳۷۹ در سن هشتاد و یک سالگى، در بیمارستان مهر در گذشت.]
«پیرمرد، توان نداشت. هوا سرد بود. خیلى سرد و ما سوار قاطر بودیم و در جاده مالرو جلو مى رفتیم. برف، یکریز و مدام پائین مى آمد. گفتم که بهتر است از خیرش بگذریم. کوتاه نیامد. کلاً کوتاه نمى آمد. فکر مى کرد کوتاه آمدن در زندگى - هر بخش زندگى - یعنى کوتاه آمدن در همه اش. مى گفت: «اگر کوتاه آمده بودم که شعر نو بر کرسى نمى نشست.» و البته حرف زدن از کرسى، آن هم توى آن سرما، آرامش بخش بود.
مى گفت: «یادت هست که «بهار» چطور دیوانه خطابم کرد اما خودش بعداً عذرخواست. حرف که به کرسى بنشیند، مردم عوض مى شوند.» گفتم: «جسارت است استاد اما شاید شما هم، شعرهاتان هم، عوض شدید فقط مردم عوض نشدند.» خوش اش نیامد. تا یوش، دیگر حرفى نزد. فکر مى کرد به من نیامده که از این حرف ها بزنم. از شاگردهایش هم دل خوشى نداشت. یک بار گفته بود که دائم حرف هایش را به نام خودشان این ور و آن ور نقل مى کنند و مى خواهند از این نمد، کلاهى به هم برسانند. دلخور بود و دلشکسته که بعد از این همه سال در محاق ماندن، حالا که مردم رو آورده بودند به شعر نو، شاگردهایش مشهورتر بودند تا خودش.
به یوش که رسیدیم برف شدیدتر شد. رسماً داشت مى لرزید و دست چپش را به پهلوى چپش چسبانده بود محکم. گفت: « مردن همین طورهاست. توى برف مردن عالمى دارد.» به نظرم آمد که دیگر توانى براى جلوتر رفتن ندارد. همان موقع فکر کردم که پیرمرد به آخرش رسیده. کسى که به مردن فکر مى کند حتماً مى میرد. این را از پدرم یادگار دارم که درباره پدرش گفته بود؛ و فردا صبح مرده بود. مرگ، این طورهاست جوان! مثل کسى ست که عاشق اش شده باشى. چه مى گویم! شما جوان ها که عاشقى نمى دانید!
و حالا در چهل سالگى مى دانم که راست گفته. دنیا عوض شده. به گمانم نیما نمى توانست توى این دنیا زندگى کند. به گمانم وقتى که پهلوى چپ اش را با دست گرفت، کمرش زیر بار سنگینى دنیاى نو خم شده بود. برف یوش، زمستان یوش بهانه بود. او واقعاً عاشق مردن شده بود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
مهمان کش

قصه اى قدیمى ست درباره مهمانسرایى که هر کس، یک شب در آن به سر مى برد، صبح، جسدش را پیدا مى کردند. این قصه به ما مى گوید که مسافران، از «وحشت » مى مردند. وحشت، اغلب مرگ آور است اما بدتر از آن، وحشت از وحشت است. ما اغلب، به شکلى ناگهانى مى ترسیم اما انتظار براى ترسیدن، چیز دیگرى ست. به روایت کتاب «عجایب البروج» که در قرن پنجم هجرى تألیف شده، تنها یک نفر توانست از این مهمانسرا، بگریزد و او نیز به جنون دچار شد یا به گفته نویسنده این کتاب «احمد بن فارس» به مالیخولیا. او مى نویسد: «سخن بسیار گفتى و اغلب چون شاعران؛ و شاعران را مالیخولیا عجب نباشد از آن که هدیت خداوندى اگر به اعتدال بود، مرد، شاعر شود و اگر به زیادت، مرد، مجنون؛ کم اگر شود، مرد، بر مسندى بنشیند شداد و غلاظ و حکم راند به بیداد» احمدبن فارس خود از بزرگان اهل تمییز قرن پنجم است و طبع شعرى نیز داشته و از وى ابیاتى به جا مانده؛ از جمله:
گر هراسیده اى مترس! برو!
میهمان، مرگ خویش را دیده
گویند که چون مرگ نزدیک شد، فرزند ارشد را فرا خواند و با او سخنى چند گفت که دیگران نشنیدند اما پسر، چون پدر بمرد، آشکار کرد، از آن که پدر او را چنین داده بود؛ اما روایت پسر:
«او در جوانى به مهمانخانه اى شد که مسخر شیاطین بود و مردمان مى پنداشتند که مرگ در آن رباط، بیتوته کرده است. بسیار شجاع نبود اما شب هنگام بود و هراس از شبروان تیغ به دست، بیش از آن بود که شیاطین ناپیدا را وقعى گذارد. پس به آنجا درآمد. چون ماه، در پس ابر شد و نور از او و آن کهنه رباط برگرفت، فیلسوفى وارد شد که به شیوه مکتب داران که کودکان را به پرسش گیرند و اگر پاسخ نیاید و چوب بر آنان زنند، از ارسطو پرسید و افلاطون. پاسخ او خاموشى بود از آن که مى دانست که لب گشودن یعنى مرگ. فیلسوف برفت بى آن که او را زخمى رساند. آنگاه شاعرى در آمد که ابیات، بسیار مى خواند که پاسخ گیرد. پاسخ اش نداد چرا که پاسخ، مرگ بود. از پى اش کاتبى آمد که زنجیر به دست و پا، کتابت مى کرد و خواست که قصه خود بگوید تا به دفتر در نویسد. دفتر، مرگ بود. نگفت و نمرد. صبح برآمد و او هنوز زنده بود. از رباط بیرون شد و چون گام، از سه، بیش شد دریافت که مخیر است میان جنون و شعر و تخت. تنها گفت: «نه!» نه مجنون شد به تمامى نه شاعر و از تخت، به دبیرى رسید در بارگاه امیر» روایت پسر که به این جا رسید پسر بمرد چون راز آشکار کرده بود و احمد بن فارس پنداشته بود که بلا، از پس این همه سال، گردیده اما.‎.‎. به جا بود. چه توان کرد از تقدیر.‎.‎. گریزى نیست.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
قطره بر پیشانى

در تمامى آن سال ها مى ترسید که روزى باران ببارد و او خیس شود.
در تمامى آن سال ها چتر را آماده نگه داشته بود که به محض باریدن، بر سر گیرد.
در تمامى آن سال ها، به آن پیشگویى قدیمى معتقد مانده بود که چون باران ببارد و او چتر را با خود نداشته باشد، خواهد مرد.
نزدیک ترین باران هفتاد سال و هفت ماه و هفت روز قبل باریده بود و هفتاد سال و هفت ماه و هفت روز بود که شهر چون خشت کباب شده در گرماى هر روزه اش مى پخت و سرخ تر مى شد. او هفت روز پس از آخرین باران متولد شده بود. «طالع بین» شهر، پیش از آنکه در سال دوم خشکسالى به سوى شمال برود، پدرش را از بارش نخستین باران هراسانده بود و ده سال بعد که در شهر، تنها آنها مانده بودند، همچنان این هراس ادامه داشت. او پدرش را در همین شهر، مادرش را در همین شهر، چند بیگانه راه گم کرده را در همین شهر دفن کرده بود و حالا کسى نبود تا او را دفن کند. چترش را بغل دستش گذاشته بود و در حیاط غبار گرفته، روى سنگ هاى برشته، دراز کشیده بود و به روزى مى اندیشید که نخستین ابر را د ر آسمان دیده بود که به سمت شمال مى رفت. نسیمى وزیده بود و سایه اى بر شهر ویران افتاده بود. سایه، کم کم به همه جا، از جمله سرداب خانه اش رخنه کرده بود و به آب هاى زیرزمینى، خنکى بخشیده بود؛ حتى به رگ هاى او رخنه کرده بود و او را به لذتى تکرار نشدنى دچار.
شش سال از آن حادثه گذشته بود و او سعى کرده بود که با ملحفه هاى غبار گرفته سایه اى چون سایه ابر براى خانه اش دست و پا کند اما آن سایه چیز دیگرى بود.
دو روز قبل فهمیده بود که گهگاه، نسیمى در شهر مى وزد و دو روز وقت داشت که تصمیم نهایى را بگیرد.
دمى زیر باران ماندن، احتمالاً به مرگ مى ارزید.
چتر را به دورها پرت کرد و به آسمان نگاه کرد که پر ابر و پر ابرتر مى شد و به یاد آورد که پدرش گفته بود هفتاد سال و هفت ماه و هفت روز قبل باران شهر را به ویرانه اى بدل کرده بود. پس آرام زیر لب گفت: «بگذار یک دم هم که شده.‎..» و نخستین قطره را بر پیشانى اش حس کرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم(۱۳)
فشرده سازى [بخش نخست]

چطور مى توانیم موقعیت ها را فشرده کنیم ؟
چطور مى توانیم زمان و مکان را فشرده کنیم ؟
چطور مى توانیم شخصیت ها را فشرده کنیم ؟
یکى بود یکى نبود. زیر گنبد کبود، یک قرن نوزدهمى بود که نیازى به این همه دنگ و فنگ نداشت. نویسنده ها رمان مى نوشتند توپ! قصه کوتاه یعنى ۳۰ صفحه چاپى و قصه بلند، کمتر از ۱۲۰ صفحه نمى شد. نویسنده ها راضى، خواننده ها راضى، همه راضى. مردم - یا در واقع طبقه اى که فرصت کتاب خواندن داشتند و بخش کمى از جمعیت را تشکیل مى دادند - سوار درشکه هاشان مى شدند و با بالا و پائین پریدن هاى درشکه، در راز و رمز آثار هوگو، بالزاک، استاندال یا فلوبر غرق مى شدند. اینها در واقع، طبقه اشراف بودند یا طبقه نوکیسه ها و بهتر بگوییم پولدارها! کارگرها روزى ۱۴ ساعت کار مى کردند. هفت روز هفته و اکثراً هم بیسواد بودند.
کشاورزها با روزى ۱۲ ساعت کار، وضع بهترى داشتند اما آنها هم سواد چندانى نداشتند. حداکثر مى توانستند چند دعا از روى رساله «پولس قدیس» بخوانند یا اسامى فرزندان شان را پشت کتاب مقدس بنویسند. در روسیه، وضع از این هم بدتر بود و کشاورزها با زمین هاشان خرید و فروش مى شدند و حتى نمى توانستند درست روسى حرف بزنند و شیوه روستایى سخن گفتن شان، توى رمان هاى روسى مسخره مى شد.
خب! زمان گذشت و انقلاب صنعتى کار خودش را کرد و زمان، کم آمد براى خوانندگان قصه ها. خوانندگان قبلى - اشراف - تقریباً از میان رفتند و در عوض، نوکیسه ها افزایش یافتند. یک طبقه جدید هم به وجود آمد که به «خرده بورژوازى» مشهور شد که هرچه به اواسط قرن بیستم نزدیک و نزدیک تر شدیم با معناى «طبقه متوسط» احساس نزدیکى بیشترى کرد. کارگران و کشاورزان باسواد شدند و توانستند امتیاز ۸ ساعت کار در روز و تعطیلى آخر هفته را به دست آورند. اینها، مخاطبان جدید بودند که اوقات فراغت اندک شان را صرف خواندن رمان مى کردند آن هم نه توى درشکه، بلکه در مترو یا ترن هایى که از شهرک هاى اقمارى، آنان را به سر کار مى رساندند یا حداکثر در صبحگاه یک روز تعطیل. اینها دیگر فرصت خواندن رمان هاى حجیم را نداشتند و قصه بلند براشان، حداکثر ۳۰ صفحه بود و حوصله بیشترش را نداشتند. از نظر آنها، قصه کوتاه بیشتر از ۱۰صفحه چاپى یعنى «بى خیال بابا»!
نویسندگان باید کارى مى کردند. باید بناى قرص و محکم قصه نویسى قرن نوزدهم را بى آنکه به استوارى آن لطمه اى بخورد به قواره هاى کوچک تر تقسیم مى کردند؛ بنابراین همان طور که ساخت قصرهاى غول آسا متوقف شد و جایش را به ساخت خانه هاى کوچک تر اما زیبا داد، قصه نویسى نیز عوض شد و این ضرورت که باید همه چیز را در محدوده حوصله و وقت خوانندگان فشرده کرد، مطرح شد.
پس این فشرده سازى یک ضرورت بود اما همه چیز باید فشرده مى شد تا یک قصه فشرده شود؛ اما چطور مى شود مکانى را که قبلاً سه صفحه یّ ّیک قصه کوتاه را به توصیف خود اختصاص مى داد در یک پاراگراف فشرده کرد و آن پاراگراف را هم به طور یکجا مورد استفاده قرار نداد و در قصه، خردش کرد؟ چطور مى شود که «زمان» را آنقدر فشرده کرد که زندگى چند نسل، در متر و عیار صد یا صد و بیست صفحه شکل بگیرد و خواننده هم به این نتیجه نرسد که رمان دچار مشکل است ؟چطور مى شود یک «شخصیت» را طورى توصیف کرد که هم فشرده باشد و هم گویا و هم خواننده دچار سردرگمى نشود؟
اینها فقط سؤال هایى نیست که نوآمدگان و نوآموزان قصه نویسى مطرح مى کنند، سال ها براى جواب به آنها، وقت صرف شده، تجربه شده، آزمون و خطا شده! ساده نیست به هیچ وجه ساده نیست، اما آنقدرها هم که به نظر مى رسد مشکل هم نیست. حتماً شما هم بعضى از این آثار بى کیفیت را که این روزها به وفور و در تیراژ بالا و با «عطف» دو بند انگشتى و تعداد صفحات حدوداً ۸۰۰ صفحه اى منتشر مى شوند، دیده اید. آثارى که هر صد صفحه آنها را مى توان در پنج صفحه بازنویسى کرد به شرط آنکه ویراستار، به اندازه نویسندگان اینگونه آثار، نابلد کار نباشد!
مشکل اساسى از آنجا شروع مى شود که اغلب این نویسندگان پرفروش(!) از الفباى نویسندگى بى خبرند. جداى از مسئله نثر [که بعداً به آن خواهیم پرداخت] آنها قادر نیستند مکان و زمان را به روشنى توصیف کنند حالا فشرده کردن شان پیشکش! بلد نیستند یک شخصیت را، یک موقعیت را به شکل «باورپذیر» در متن خود شکل دهند. قادر نیستند...بلد نیستند... قادر نیستند...اگر صد سال هم درباره اش حرف بزنیم خودمان به نتیجه اى نمى رسیم. آنها راه خودشان مى روند و ما هم راه خودمان را پیدا نمى کنیم. نمى خواهم در این باره صحبت کنم که نویسندگان کتاب هاى پرفروش در زبان هاى دیگر، لااقل الفبا و قواعد اولیه کار را رعایت مى کنند اما نویسندگان کتاب هاى پرفروش فارسى - مگر استثنائاتى - اصلاً با کلمه قصه و قصه نویسى بیگانه اند. نمى خواهم! نه به این دلیل که بارها گفته شده و فایده اى نداشته، بلکه به این دلیل واضح که تشریح آن باعث نومیدى نویسندگان تازه کار مى شود پس...قبلاً هم به این واقعیت اشاره کرده ام که کار نویسنده، واقع گرایى نیست بلکه «واقع نمایى» است، بنابراین شما لازم نیست زمان واقعى یا مکان واقعى یا حادثه اى واقعى یا آدمى واقعى را مدنظر داشته باشید. شما به عنوان یک نویسنده باید بتوانید همانند یک طراح، با کشیدن چند خط، یک آدم را نشان دهید یا یک شىء را یا یک موقعیت یا مکان را. لازم نیست همه چیز را نقاشى و رنگ آمیزى کامل کنید. لازم نیست که اثرتان مثل پرتره هاى قرن نوزدهمى با عکاسى رقابت کند. لازم نیست خواننده بداند که این کتابخانه ۵۰ قفسه دارد و در هر قفسه ۶ کتاب قطور است و در صفحه اول آن کتاب ها هم «این مطالب» نوشته شده یا مرغزار کنار خانه اربابى پر از چه حیواناتى است و چه حشراتى را مى توان آنجا پیدا کرد و وقتى که رودخانه از کنار علف ها مى گذرد، چطور خورشید عکسش را نشان گل هاى وحشى مى دهد! واقعاً لازم نیست که شما یک رمان کت و کلفت بنویسید که شخصیت اول آن، در ۹۰ صفحه اول، هنوز از تختخوابش پائین نیامده براى اینکه ثابت کنید این شخصیت خیلى تنبل است [این حرف را به نشانه انتقاد من از رمان شگفت انگیز «ابلوموف» نگیرید. فقط یک بار مى شود چنین کارى کرد و نویسنده این رمان هم این کار را کرد!]
شما نیازمند آنید که وجوه مشترک واقعیت را میان ذهن خود و ذهن جمعى، رصد کنید و آن وجوه را بدل به نشانه کنید و از نشانه ها استفاده ببرید تا قادر به فشرده سازى متن تان شوید. همینگوى یا کارور شدن، فاکنر یا بورخس شدن، گرین [هم گراهام هم ژولین] یا کالوینو آسان نیست. اما شگردها، چندان مشکل هم نیستند. شما هم مى توانید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
جایزه

«یادم بود که یادت هست.»
«چه چیزى ؟»
«همین چیزهاى ساده»
«مثل؟ »
«خیلى پیش پا افتاده»
«مثل ؟»
وقتى که یک عکس از توى آلبوم در مى آید و با آدم حرف مى زند، یا آدم دیوانه شده یا مرده. به نظرم من مرده ام اما عکس، چیز دیگرى مى گوید: «تو زنده اى رفیق!» مى گوید: «رفیق» و نمى گوید: «خودم!»
وقتى که عکس بیست سالگى ات از توى آلبوم درمى آید و با تو حرف مى زند حتماً دیوانه شده اى. یک دفعه قد مى کشد. با همان پیراهنى که آن سال ها مى پوشیدى؛ چهارخانه اى خاکسترى و سیاه و یک زخم تازه روى گونه چپ ات که یعنى تصادف!
واقعاً مشکل است که آدم توى چهل سالگى با جوانى اش طرف شود مخصوصاً که سر جنگ هم داشته باشد: «تو چرا این شکلى شدى » زورش که بیشتر است. تا حالا از دست خودتان کتک خورده اید
«یعنى: آینده من، یعنى تو ؟اصلاً مى ارزید ؟ببین! بیا جامان را با هم عوض کنیم. تو بشو عکس چهل سالگى من. قول مى دهم همه چیز عوض شود. وقتى چهل ساله شدم عکس آن موقع را مى گذارم پیش عکس ات. قول مى دهم، با هم خیلى فرق داشته باشید.»
و به همین سادگى، تو از یک آدم زنده به یک عکس توى یک آلبوم تبدیل مى شوى؛ و نگاه مى کنى که چطور همان بیست سال، با همان وقایع، دوباره تکرار مى شوند.‎.‎. و حالا، همانى که بیرون عکس است بى آنکه دیگر یادگارى از بیست سالگى داشته باشد. ببین! کسى بیرون این آلبوم، جوانى اش را از یاد برده؛ کسى، انگار ضربه اى به سرش خورده باشد، بى گذشته شده؛ کسى بیست سال، عمر اضافه، جایزه گرفته.
باور کن که این از مردن هم بدتر است.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
عقاب در برف

احتمالاً همان بود که گفتم. سپهبد فکر مى کرد که پائیز است. مى گفت: «به روایت تقویم بنده که پائیز است. پانزدهم آذرماه. یعنى شما مى فرمایید زمستان است » باورکردنش البته مشکل بود اما باید باور مى کرد. تقویم را ما آدم ها ساخته بودیم و قرار نبود که طبیعت، دنبال ما راه بیفتد و هر چه را که ما خواستیم، انجام بدهد. بیرون عمارت، برف مى آمد ریز و مدام. از پنجره مى دیدیم. سپهبد، کنار شومینه اش، توى روب دشامبر، روى مبل سبز کم رنگ اش، فنجان چاى کلکته به دست، لم داده بود و مى خواست با اتکا به تقویم شاهنشاهى اش به من بگوید که پائیز است اما در واقع زمستان بود. زمستان بدى هم بود. گفتم: «به نظرم اعلیحضرت باید فکر دیگرى بکند. مردم از آرامش درآمده اند. بى قرارى مى کنند و ارتش هم، چندان گوش به فرمان نیست.» سپهبد، فنجان خالى اش را روى میز شیشه اى تراش خورده و پر نقش و نگارش گذاشت. گفت: «یعنى شما فکر مى کنید که ایشان به عنوان پادشاه این مملکت به اندازه یک سفیر لیسانسه هم نمى فهمند. مؤدب باشید آقا!» ساکت شدم. هنوز جبروت پوتین هایش را مى توانستم روى آینده شغلى ام حس کنم اما مشخص بود که قدرت تشخیص اش را از دست داده. ایمانش به سلطنت، درایت نظامى اش را چشم بسته بود. گفتم: «اگر اجازه بفرمایید مرخص شوم.» و به عنوان داماد آینده اش، بدون شنیدن اذن خروج، خارج شدیم. او برایم فقط پلکانى رو به بالا بود اما در روزهایى که مى شد به تقویم اعتماد کرد. حالا دیگر نمى شد. وقتى از ویلاى سپهبد برگشتم، زنگى زدم به وزارت امور خارجه و درخواست کوتاه شدن مرخصى را کردم. باید برمى گشتم. مختصر پس اندازى داشتم که مى توانست دو سه سالى، از زندگى به شیوه «بینوایان» هوگو معافم کند و بعد از آن هم، احتمالاً مى توانستم با بازى توى بازار بورس، زندگى ام را بچرخانم. تخمین مى زدم که از عمر سفارتم، چند ماهى بیشتر نمانده باشد. نمى دانستم دقیقاً چند ماه اما زیاد نبود. بیرون، همچنان برف مى آمد البته نه به آن شدت که در ویلاى سپهبد دیده بودم اما.‎.‎. مدام بود؛ آنقدر که زمین را پوشانده بود. خب، واقعیت، همان بود که گفته بودم. اواخر پائیز اما ‎.‎.‎. زمستان. از پشت پنجره چند گنجشک را دیدم که رها از روى سیم هاى برق مى پریدند و یاد عقابى افتادم که موقع برگشتن از ویلاى سپهبد، دیده بودمش که کنار جاده، از سرما یخ زده بود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
راهپیمایى طولانى

مى دانم که او مرده.
مى دانم که خواب نیستم.
مى دانم که این نورها در بیدارى است.
مى دانم که فضاى روبه رو، سبز نیست. «تصور سبز» است. جنگل نیست «تصور جنگل» است. رود نیست «تصور رود» است. بیدارى نیست «تصورى بیدارى» است.
مى گوید: «ببین! اینطور است. مردن اینطور است». مى گوید: «تا چشم به هم بزنى اینجایى. 10 سال گذشته اما به ساعت ما، لحظه اى بوده.‎..»
باور مى کنم که او مرده.
باور مى کنم که خواب نیستم.
باور مى کنم که این نورها در بیدارى است.
مى گوید: «تقصیر تو نبود که ماشین چپ شد. تقصیر تو نبود که من با صورت رفتم توى شیشه جلو. تقصیر تو نبود که پهن شدم وسط جاده اما تقصیر تو بود که دلم شکست.»
و نمى گوید چرا. شاید حالا باید بدانم که چرا دلخور است اما نمى دانم. مى گویم: «یک جاى کار مى لنگد پدر. تو شبیه همان موقعى هستى که رفتى اما ۱۰ سال گذشته. باید ۱۰ سال پیرتر باشى. این درست نیست؛ من ۱۰ سال پیرترم.»
مى گویم: «به نظرم اگر اینطور بود درست تر بود اما نیست.»
مى دانم که مرده ام .[مرده ام ؟]
مى دانم که او خواب نیست.
مى دانم که این نورها در بیدارى من و اوست.
مى گوید: «اما به پسرت نگفتى که از لج من، پایت را روى گاز گذاشتى. نگفتى که توى این ۱۰ سال مشغول باور کردن این چیز ساده بودى.»
مى گوید: «باور کردن، ۱۰ سال آدم را پیرتر مى کند.»
دلخورى اش، حالا دیگر منطقى است. راست مى گوید. بعد از آن تصادف، سرى به خواب پسرم نزدم. بعد از آن تصادف باور نکردم که دیگر زنده نیستم. توى جاده ها راه افتادم. رفتم و رفتم. چه راهپیمایى طول و درازى!
مى گویم: «پدر! مى خواهم بروم پیش پسرم. مى خواهم همه چیز را روشن کنم، مى خواهم.‎..» اما او رفته. نمى دانم کجا   اما.‎.‎. رفته؛ و من جایى میان زندگى و مرگ، دارم دست و پا مى زنم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
حکایت آن مرد که بیدار نشد

پیش از آنکه کلمب، امریکا را کشف کند، به روایت «کثیربن احسان» در «تاریخ الخیر»، «احمد بن سبحان» در سال سیصد و پنجاه و پنج هجرى توانست با گذر از «دریاى بزرگ»، به «هندوستان» برسد. کثیر مى نویسد: «او زبان هندوان نیک دانستى اما تکلم آن مردم، گونه اى دیگر بود. زر، بسیار داشتند و البته، ادویه در آن ملک اندک بود که احمد را عجب آمد چراکه مى پنداشت که ادویه از هند به خوارزم آورد و از مال بى نیاز شود اما در آن ملک، زر از خاک بى مقدارتر بود و چون اطلس یمنى به شاه عرضه داشت فرمود که هموزن کشتى اش، او را زر دهند اما آن زر، کشتى را در آب فرو برد و ناچار، دو سال در آن خاک متوقف ماند تا کشتى، نو کند.»
در بازگشت، «دریاى بزرگ» توفانى شد و کشتى وى، ویران؛ با این همه، ویرانى را به پایمردى تاب آورد و خود را به اندلس رساند و از اندلس، به کشتى دیگر، نشست و به بغداد رفت تا خلیفه عباسى را از این کشف شادمان کند. به روایت کثیر «چون احمد از عجم بود، خلیفه او را گفت: «گمان بردى که عجم را مقام به آن حد رسیده که آل عباس را بفریبد. بدان که دانیم رافضى باشى و خواهى که ما را ریشخند جهانى کنى.»
احمد را دل به درد آمد اما روزگار چنین بود. خواست که از دارالخلافه بیرون شود، اشارت آمد که او را دربند کنند. در بند بمرد. پنج سال در سیاهچال بود و خلیفه را از او خبر نبود تا خزانه تهى ماند و او را چاره نماند مگر اتصال به حکایت احمد؛ حاجبان به زندان شدند اما او، ساعتى پیش مرده بود.»
«کثیربن احسان» البته در پیش مورخان متقدم، به «فسانه گویى» متهم شده و «صالح بن حارث» صاحب «تاریخ اولا» او را به «کذب» و «خیال» متهم کرده است تا پیش از کشف کلمب، البته روایت اش به فسانه شبیه بود اما اکنون.‎.‎. او در روایت مرگ احمد - به نقل از زندانبان وى - نوشته است: «به تب افتاد و هذیان. سخن از میوه هاى بهشتى راند و طوطیانى به رنگ ارغوان. مورچگانى که به ساعتى، پیلى را خوردند و تنها استخوانى بر جاى گذاشتند و اژدهایى که پهلوانى را بلعید. مرا رحم آمد. او را آب نوشاندم. چشم گشود. گفت: «همان بود که گفتم. خواه خلیفه را خوش آید یا نه!» چون حاجبان آمدند مرد مرده بود اما در نظرم چون «خوابیده مردى آمد که خواب خوش مى بیند و البته.‎.‎. بیدار نمى شود.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
درخواست

برگشتند. از همان راه که آمده بودند برگشتند. توى جاده - که خاکى بود - جز سیاهى همان وانت که چند دقیقه قبل از جلوشان گذشته بود چیزى در دورها دیده نمى شد. باد، خاک را بلند کرده بود و آب در برنجزارهاى دو طرف جاده، موج برمى داشت.
حاج عبدالله ویلچر را هل مى داد و زنش، با لبه چادر سیاهش، صورتش را پاک مى کرد. پاهاى لاغر اصغر، جلوى چرخ ها تاب مى خورد. از امامزاده که برگشته بودند هوا خوب بود اما تا سوار وانت بشوند باد شدید شد. پیاده که شدند، شدیدتر هم شد.
اصغر گفت: «گفتم که درست مى شود». حاج عبدالله ویلچر را هل مى داد و هیچ نمى گفت؛ زنش هم.
اصغر گفت: «تو خواب دیدم. باور کنید». از یکى از فرعى ها پیچیدند توى یک جاده خاکى دیگر که اطرافش را درخت پوشانده بود. باد، بدل به نسیم شد. جاده سایه دار شد. پاى درخت ها، آب مى رفت آرام و زمزمه وار.
پاى درخت ها، کانال آب را بزرگتر کرده بودند براى برنجزارها. حاج عبدالله گفت: «امید به خدا. نشد هم نشد. راضى ام به رضاى خدا.»
زنش هم گفت؛ همانطور و با همان لحن. اصغر گفت: «اما من جواب گرفته ام. کشکى که نیست. دنیا حساب و کتاب دارد. تو الکى که حاجى نشدى! شدى تو الکى که حاج خانم نشدى! شدى »
دو تا غاز سفید، عین الاکلنگ روى پاهاشان جابه جا شدند و از جلوى ویلچر دررفتند و پریدند توى کانال سمت چپ. نوکشان مشکى بود با یک هشت قرمز رویش. حاج عبدالله ایستاد. هل نداد؛ یعنى دیگر نخواست هل بدهد. روى دو پا نشست.
زنش گفت: «حاج آقا! فشارت افتاده »
اصغر گفت: «یاد اعمالش افتاده دارد مرورشان مى کند».
بعد گفت: «عاقل مى شوم باور کنید. روى همین دو پا راه مى روم باور کنید. 18سالم که تمام شده. زن هم مى گیرم. یکى را هم نشان کرده ام».
مادرش با لبه چادر، اشک هایش را پاک کرد. حاج عبدالله بلند شد و دوباره ویلچر را هل داد؛ تا به خانه برسند هیچ نگفت اما خیلى دلش مى خواست چیزى بگوید. وقتى دروازه چوبى را باز کردند، قبل از این که ویلچر را هل بدهد توى حیاط، رویش را کرد طرف آسمان؛ گفت: «پسر یحیى شفا پیدا کرد. پسر محمدعلى شفا پیدا کرد. خدا! گیر قضیه کجاست » و انگار چیزى یادش آمده باشد، قیافه اش درهم رفت. اصغر خوابش برده بود. توى خواب مى دید که روى دو پا راه مى رود و پدرش رفته برایش خواستگارى.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 
به روایت جنگ(۲)
و این پایان بود!

از یادداشت هاى خصوصى سپهبد احمدراشد [از فرماندهان ارشد ارتش صدام]:
روز اول:
طبق دستور، پیشروى و عقب نشینى را همزمان اجرا کردیم. از جناح چپ، پیشروى کردیم و از جناح راست، عقب نشینى. من مخالف بودم اما دستور از ستاد ارتش بود. چاره اى نبود. فکر مى کردند که شاهکار مى کنند، خرابکارى کردند. تلفات زیاد بود هم در پیشروى هم در عقب نشینى. معلوم نیست که این ارتش را چه کسى دارد اداره مى کند. من که کم آورده ام. احتمالاً همه کم آورده اند!
روز دوم:
یک فهرست صد نفره آوردند پیشم. اسم کسانى بود که در پیشروى دیروز، از «خط» فرار کرده بودند. گشتى هاى ما آنها را گرفته بودند چون غذا نداشتند و داخل اردوگاه سرک کشیده بودند براى آب و غذا. حکم شان مشخص بود. فرار از خط، حکمش اعدام بود. فقط باید امضا مى کردم. زیر این فهرست ها را زیاد امضا کرده ام اما این بار دست و دلم لرزید چون خودم مى دانستم که فرماندهان ارشد را باید اعدام کرد نه سرباز هایى را که بى دلیل دل به دریا زده بودند. طبق دستور به دریا زده بودند و دریا آنها را بلعیده بود. چاره اى نبود اما؛ باید امضا مى شد. گفتم مى خواهم اعدامى ها را ببینم. آنها را به دسته هاى ده تایى تقسیم کرده بودند و یک چاله بزرگ هم با بولدزر کنده بودند. خانواده هایشان هیچ وقت نمى فهمیدند که آنها کجا دفن شده اند. به خانواده هایشان گفته مى شد که اسیر شده اند و توسط ایرانى ها کشته شده اند و جاى جسدشان نامشخص است. اینطور مى توانستند با مرگ خود هم به آرمان هاى میهن عربى خدمت کنند. زمین، شل و ول بود. آنقدر باران خورده بودکه از سختى و زمختى درآمده بود اما تا گل شدن فاصله داشت. به صورت ها نگاه کردم، هیچ کدام بالاتر ،۲۱ ۲۲ سال نداشتند. سروان، دستور خبردار داده بود اما من آزاد باش دادم. ریش هایشان یک روزه بود و مستحق اضافه خدمت و انفرادى؛ ولى دیگر خدمتى نمانده بود. 10 دقیقه بعد، هیچ کدامشان زنده نمى ماندند که نگران اضافه خدمت باشند. نا امید و خسته به نظر مى رسیدند.
از سروان پرسیدم که چیزى خورده اند یا نه. با غرور گفت نه! فکر مى کرد که لازم نیست، خائن ها چیزى بخورند. سنش به ۳۴ سال نمى رسید. با غرور از جمهورى و آرمان هاى خلق هاى عرب حرف مى زد. مى گفت: «تهران را روى سرشان خراب مى کنیم. آنها از اسرائیل خطرناک ترند!» حرف هاى تکرارى دانشکده افسرى را داشت تحویلم مى داد. اگر کمى خوددار نبودم همانجا یک گلوله توى سرش خالى مى کردم. دستور دادم که بین اعدامى ها، جیره کامل قسمت کنند و به هر کدامشان یک نخ سیگار بدهند. سروان، آشکارا ناراحت به نظر مى رسید انگار از جیره غذایى اش چیزى کم شده باشد. گفت: «نمى شود قربان! ترسوها که غذا نمى خورند!»
پرسیدم: «نمى شود سروان مى دانى اطاعت نکردن از مافوق، در زمان جنگ، چه حکمى دارد » مى دانست و سکوت کرد. خیلى دلش مى خواست من هم لابه لاى اعدامى ها بودم. این را از نگاهش خواندم. همیشه باید از افسرهاى جوان ناراضى، دورى کرد. گاهى وقت ها، توى هرکى هرکى عملیات، آدم را با کلت از پشت مى زنند. باید خیلى مواظب این یکى باشم. مطمئنم گزارش غذا دادن به فرارى ها، نیم ساعت بعد، روى میز رئیس استخبارات است.
روز سوم[صبح]:
شب خوبى نداشتم. صحنه اعدام سربازها، هى توى خواب تکرار مى شد. به قدرى زیاد بود که به کل ارتش عراق تعمیم پیدا کرده بود.
همه اعدام مى شدند. همه فرارى بودند.
من هم اعدام مى شدم. همه فرماندهان اعدام مى شدند.
دستور اعدام را سروان مى داد که قیافه اش شبیه صدام بود؛ یعنى گاهى وقت ها خودش بود گاهى وقت ها صدام.
حفره اى که براى اعدامى ها کنده بودند خیلى بزرگ بود. آن سرش را نمى شد دید. سروان، خودش سردوشى ها را مى کند و بعد، مراسم اعدام را اجرا مى کرد. از همه اعدامى ها هم یک سؤال واحد مى پرسید: «آفتابگردان ها چند بار شلیک کردند » البته سؤال بى ربطى بود اما توى خواب این طور به نظر نمى رسید انگار سؤال خیلى مهمى بود و هرکى یک جوابى مى داد. من خودم جواب دادم: «سپیده دمان!» چند افسر دیگر هم جواب دادند: «همان موقع که زیتون ها رسیدند!» کاملاً بى ربط بود. حتى توى همان خواب بى در و پیکر هم مى شد تشخیص داد.
روز سوم [عصر]:
«خط یک» در آرامش نسبى است. ما درخطوط عقب نشینى مان، ایرانى ها در خطوط پیشروى شان مستقر شده اند. حالا تکلیف هر دو طرف روشن است. مى توانیم با باران کنار بیاییم و ۱۰ روزى را در سکوت سر کنیم. تیر اندازى هاى پراکنده هم هست اما کم است. این روزها، بازار تک تیرانداز ها داغ است. امروز، به یکى شان، مدال درجه سه لیاقت دادم. کهنه سربازى بود که دوروبر پنجاه را داشت و در ،۱۹۷۶ در مسکو، به عنوان تک تیرانداز برتر، از دست برژنف نشان نظامى لنین را گرفته بود. اساساً مارکسیست بود اما قبول کرده بود به آرمان هاى حزب بعث قسم بخورد و گذشته اش در جنگ هاى آنگولا و شرکت در یک سوءقصد ناموفق نسبت به سفیر سابق ایران در فرانسه- در ۱۹۷۵- او را پیش صدام عزیز کرده بود و بدون این که دانشکده افسرى را پشت سر گذاشته باشد، سرهنگ شده بود. از اعراب شاخ آفریقا بود اما در مجلات پایتخت- وقتى که عکس اش را به عنوان قهرمان ملى، روى جلد، چاپ مى کردند- پسوند تکریتى را به نامش اضافه مى کردند. از بالا دستور آمده بود که نشان درجه دو لیاقت دریافت کند اما در دو روز گذشته، تنها توانسته بود سه پاسدار را با گلوله بزند که سومى به شانه اش اصابت کرده بود واحتمالاً هنوز زنده بود. آمار خودش با آمار مخبر من که همراهش فرستاده بودم فرق داشت. خودش مى گفت که ۱۲ نفر را زده و مخبر را به دروغگویى متهم مى کرد و دائم داد مى زد که شکایت پیش صدام مى برد. به دفترم دعوتش کردم و خیلى آرام- طورى که صدایم را در اتاق بغلى نشنوند- گفتم: «سرهنگ! یا هر چیزى که باید الآن صدایت کنم؛ شاید هم الاغ! به نظرم تو فقط جاسوس روس ها هستى بین ما. من خودم توى مسکو درس نظام خوانده ام. مى دانم الکى به هر کسى نشان نظام لنین نمى دهند. حالا، یا با همین مدال درجه سه بساز یا یک گلوله وسط سرت مى کارم و هفته بعد، عکس ات همه مجلات عراق را پر مى کند که یک تنه مقابل حمله یک گردان ایرانى مقاومت کرده اى و بعد با ترکش توپ، در حالى که پرچم عراق را بغل کرده بودى، کشته شده اى. چطور است خودت انتخاب کن!» به نظرم رسید که اصلاً انتظار این یکى را نداشت البته خودش مى دانست که صدام به اسطوره هاى مرده بیشتر احتیاج دارد تا اسطوره هاى زنده. پس از روى صندلى بلند شد، سلام نظامى داد و از در بیرون رفت.
روز آخر:
خوابم تعبیر شد. رئیس جمهور براى شکست چهار روز قبل، دستور اعدام فرماندهان حمله را داده است. دستور حمله البته از خودش بوده اما خب! حتماً ما مقصریم. با میانجى گرى سفیر اتحاد جماهیر شوروى در عراق، حکم اعدام من به خودکشى تغییر پیدا کرده. با سفیر، در دانشکده افسرى مسکو، همکلاس بودم. خودکشى مزایاى خودش را دارد. لااقل خانواده ام از حقوق شهروندى محروم نمى شوند. بعد از رسیدن ابلاغیه صدام، سروان را احضار کردم. بدون سلام نظامى وارد شد و روى صندلى نشست. لبخند کجى گوشه لبش بود. گفتم: «مى دانى که.‎/. » مى دانست. گفتم: «به من اختیار داده شده براى تنبیه افسران رده میانى، دو افسر را به انتخاب خودم اعدام کنم.» این یکى را نمى دانست. زود منظورم را فهمید اما قبل از محو شدن لبخند کج اش، توى سرش شلیک کرده بودم.
سرهنگ را، صبح، ساعت ،۹ وقتى که داشت سمینوف اش را تمیز مى کرد، از پشت سر هدف گرفته بودم و حالا، نوبت خودم بود. به نظرم، پایان بدى نبود. یک «آن» به یاد «قهرمان دوران» افتادم که متن اصلى اش را در دوران دانشجویى به روسى خوانده بودم. به خودم گفتم: «شاید لرمانتوف هم همین طور مرد.» و به ساعت دیوارى و کلتم نگاه کردم. 10 دقیقه بعد، شلیک مى شد؛ و این، پایان بود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
روایت رند

گویند که چون حلاج را آوردند خلق مى گریستند اما خلیفه گفته بود که رندان گرد آیند و سنگ زنند. حلاج گفت: «رحمت بر شما باد که در ایمان خود راسخید!» و شحنگان، فرض بر کنایه گرفتند و تازیانه خاردار بر تن برهنه اش فرود آوردند. فرستاده خلیفه بیامد و حکم خلیفه خواند: «خواستى سلطان شوى، بر دار مى شوى. خواستى خلافت از ما برگیرى و به آل على (ع) دهى، بر دار مى شوى. خواستى آن کنى که فرعون کرد در اشک خویش غرق مى شوى.» حلاج را صوتى خوش بود. قرآن خواند. تازیانه اش زدند. گفت: «جرمم چیست الا حق » معتمد خلیفه گفت: «مدعاى فرعون دارى بى تاج و تخت. از چه فریفته شدى » حلاج گفت: «فرعون لاقبا را چه کس دیده کدام کاتب نبشته » و گفت: «قطره دریا، قطره است اما دریا عزتش داده. من حق نیستم عزت یافته حق ام. فرعون، خلیفه است که بر تخت نشسته و به گمانش که موسى است.» معتمد، اشارت کرد. زبانش ببریدند. به آسمان اشارت مى کرد با زبان بریده. اشارت کرد دستانش ببریدند.
چشم بر آسمان دوخت و خلق دانستند که به زبان دل مناجات مى کند. اشارت کرد چشمانش از چشمخانه بیرون کردند. زانو زد و به سجده رفت. خلق مى گریستند اما شحنگان را چنان دل از سنگ بود که هیچ شان رحم نیامد. معتمد اشارت کرد که پا از وى برگیرند. برگرفتند. به سجده نیز نتوانست شد. معتمد گفت: «اکنون سخن بگو، فرعون!» بر دار کردند و مُرد، پیش تر مرده بود. فرمان خلیفه بود که سه روز بردار بماند. ماند. فرمان خلیفه بود که بسوزانندش، خاکسترش به دجله فروپاشند. پاشیدند. فرمان خلیفه که حتى به لعن، نامش نبرند تا از خاطرها محو شود. نبردند. اکنون ما، نام آن خلیفه ندانیم. نام آن معتمد ندانیم. نام آن شحنگان ندانیم اما دریا، هنوز دریاست. موج مى خورد به ساحل مى آید انگار قل قل خون منصور است هنگامى که پاى از وى برگرفتند؛ و گویند - یکى از همان رندان که سنگ بر او زد گفته است - که خون چون بیرون مى جهید، انگار در سخن بود. رند گفته است: «انگار که مى گفت: حق، حق، حق.» و گفته: «سنگ رها کردم. از جمع بیرون آمدم. به تنگناى کوچه اى گریختم؛ و هیچ نگفتم الا گریستن.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
آرامش ابدى

احمد بن راسخ در تاریخ الشعرا مى نویسد: «سخن چنان به نظم درآوردى که انگار رودکى. چنان آهنگین که انگار ابوالقاسم طوسى. چنان روان که شیخ اجل. اجل اما او را در رسید و چون به مذهب، پیرو آل على (ع) بود دیوانش به آب شستند و هیچ نماند از آن دیوان الا این بیت که شوینده دیوان، به تفأل خواند و از برکرد و بماند:
باده را در سکوت نوشیدیم
خرقه را در سکوت پوشیدیم
ابیاتى چند نیز به او منسوب است که به تحقیق، «لاادرى» است. صفى الدین طوسى، او را از نشابور خوانده است اما شیخ صلاح الدین حنبل در تذکره «آل آتش» او را از بلاد طبرستان مى داند اما به هر حال در «زادجا»یش اختلاف باشد اما در «مرگ گاه» اش، هیچ اختلاف نیست و به نشابور اتفاق افتاد که چون تیمور بر این شهر گذشت، گفت که شاعران را پاس دارم مگر آن که به مذهب، غیر باشند و او، غیر بود. تیمور گفت: «دانم که بزرگ باشى؛ کلام ات بزرگ، معنایت بزرگ، مذهب بگردان تا رستگار شوى» گفت: «حتى به تقیه، هرگز!» تیمور گفت: «چاره نباشد! شعرت بخوانم و بگریم و از تو بسیار یاد کنم اما اکنون، باید از تو سر برگرفت.» دژخیم را اشارت کرد و دو بیت از وى خواند و گریست. سر از شاعر برگرفتند و در سینى زرین، پیش آوردند. اشک از تیمور باز نمى ایستاد و همچنان آن دو بیت مى خواند با این همه فرمان داد که دیوان وى به آب بشویند و خود نیز، آن دو بیت از خاطر شست.»
بعد التحریر:
احمد بن راسخ، نام این شاعر را ذکر نکرده. مقبره وى نیز در نیشابور (یا نشابور) در زلزله سال ۹۲۱ هـ.ق ویران شد و اکنون نیشابوریان تنها به محله اى اشاره دارند که در گذشته به «گذر سید شهید» مشهور بوده. گویند شاه عباس خواست از نام وى، غبار زمان بزداید و به دستور وى، تواریخ را زیر و رو کردند و بعضاً یافتند اسنادى را اما شبى به خواب دید که شاعر با او در سخن است و گوید: «بگذار خاموش بمانم. نام دادم و بهشت ستاندم. بهشت از من نستان!» شاه عباس بیدار شد. گفت معتمدان، اسناد به آب بشویند. شستند؛ و شاعر، این گونه، آرامش اش ابدى شد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
چشم تو چشم

گفتم: «نمى شه!» نمى شد! باور نمى کرد اما ‎.‎.‎. نمى شد! سرگرد گفت: «توى تاریکى وامیسى و تق! تمام!» گفت: «چش تو چش نمى شین نمک سفره ش نمى پاشه تو چش ات!»
چاره نبود. توى این کار، تعارف با کسى نداشتند. از اول هم گفته بودند. حقوق بالا و ویلاى شمال و سفر خارج، قیمت داشت. قیمت اش هم همین چیزها بود. سرگرد گفت: «ستوان! تو الان مى تونى بزنى تو گوش یه سرهنگ و جیکش در نمیاد. چرا چون ما این قدرتو بهت دادیم. مى تونى مدیر کل یه وزارتخونه را ببرى ۱۰ روز سین جیم کنى بدون این که کسى بهت بگه «چرا چطور » خب! ما این قدرتو بهت دادیم. توى این مملکت، بعد از اعلى حضرت، فقط ماییم که مى دونیم کى باید چى کاره باشه یا نباشه. این بشر هم، زیادى موى دماغه. نیست مستقیم حرف نمى زنه اما پولش تو جیب مخالفاس! نمى شه کاریش کرد. باور کن نمى شه. بد وضعیتیه، مى دونم! منم یه بار مجبور شدم شبیه این کارو بکنم البته این قدر نزدیک نبود اما به هر حال نزدیک بود. ما مجبوریم. ما وظیفه داریم. ما ‎.‎.‎. قسم خوردیم. با دلایل اش مشکلى نداشتم با خودکار مشکل داشتم اما چاره اى نبود. من هم بچه داشتم، خانواده داشتم. دنیاى بدى شده، هر کس باید فکر کلاه خودش باشد.
سرگرد گفت: «امشب! بعد از این که حجره شو بست و رفت طرف خونه. من تو ماشین ‎.‎.‎. منتظر مى شم.» راست مى گفت. توى ماشین منتظر شد. وقتى که برگشتم. اسلحه هنوز تو دستم بود. گفت: «تموم!» گفتم: «تموم!» و توى سرش شلیک کردم. چرا نمى دانم! اما ‎.‎.‎. شلیک کردم. شاید براى آن دم آخر که «طرف» برگشت و توى چشم هایم نگاه کرد و گفت: «پسر! گفتم که نون این دولت، خوردن نداره!» و من فقط توانستم بگویم: «دوس ات دارم بابا!» ماشه قبلاً ‎.‎.‎. کشیده شده بود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
قصه اى که دروغ بود

وقتى که خیلى بچه بودم، پدرم قصه ملک جمشید را برایم تعریف کرد. بعضى از قسمت هایش یادم رفته که سعى کرده ام با تخیل بزرگسالانه ام پرش کنم. به هر حال، این قصه اى است که براى پسرم تعریف کردم و البته از آن چیزى سر در نیاورد چون شش ماه اش بود و نمى توانست حرف بزند، «بر و بر» به سقف نگاه کرد. امیدوارم وقتى شما آن را مى خوانید «بر و بر» به سقف نگاه نکنید: «یکى بود یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پادشاهى بود که سه تا پسر داشت. پسر اول و پسر دوم، اسم شان اصلاً مهم نیست اما پسر سوم اش جمشید بود و چون آخر قصه باید جانشین پدر بشود، صداش مى زدند ملک جمشید! پادشاه، یک درخت سیب هم داشت که سیب هاى طلایى مى داد که خزانه اش را با آن سیب ها پر کرده بود. یک روز به پادشاه خبر دادند که چه نشستى که دارند سیب هاى درخت ات را غارت مى کنند. پادشاه خیلى عصبانى شد و دستور داد نگهبانى را که خبر آورده بود تا سینه توى خاک بکارند تا سال بعد، سیب طلایى بدهد! بعد پسر بزرگش را صدا کرد و دستور داد تا آن دزد نابکار را، از کرده اش پشیمان کند. پسر بزرگ رفت و برنگشت؛ چون دزد سیب ها که یک دیو بدهیبت بود دختر بزرگش را - که بر خلاف خودش خیلى زیبا بود- به عقد پسر بزرگ پادشاه درآورده بود. پادشاه، پسر دومش را فرستاد و پسر دوم هم با دختر دوم دیو ازدواج کرد. پادشاه دید اى دل غافل، سیب هایش دارند از دست مى روند حالا گور باباى پسرهاش! [اخطار! اینجاى قصه کمى بدآموزى دارد‎/مؤلف] فرستاد دنبال ملک جمشید. گفت: «پسر جان! خودت بهتر مى دانى که طلا از فرزند مهم تر است. پس اگر خواستى دست خالى برگردى، خودت، سر خودت را ببر و توى سینى زرین بیار خدمت ما، تا ما کمى گریه کنیم!» فکر مى کنید ملک جمشید چه کار کرد رفت دنبال دزد سیب ها سرش را برید و توى سینى زرین آورد خدمت پدرش خیر! [شما هیچ امتیازى نگرفتید و بازنده این مسابقه هستید!] ملک جمشید با دربارى ها زد و بند کرد، پدر را از پادشاهى برکنار کرد و یک پیمان صلح هم با دیو بست و پدرش را هم تبعید کرد به قصر دیو تا با دیدن سیب هاى طلایى که به آن قصر مى بردند، حرص اش دربیاید. برادرهایش هم در نهایت خوشى و خرمى، تا آخر عمر در قصر دیو زندگى کردند. آن نگهبانى هم که به دستور پادشاه سابق، توى باغ، کاشته شده بود سیب طلایى نیاورد و تصمیم گرفت بلبل شود. پر زد و رفت توى جنگل هاى سیام، تبدیل به بلبل سخن گو شد. بالا رفتیم ماست بود، پائین آمدیم دوغ بود. قصه ما دروغ بود!» ببینید! یک دفعه به سقف نگاه نکنید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
خاطرات خانوادگى

همه مى دانند در سوم شهریور ۱۳۳۵ چه اتفاقى افتاد. آقا بزرگ ازدواج کرد. آقابزرگ آن موقع کمابیش، چهل ساله بود و کارمند اداره دارایى؛ شاید هم کارمند بانک بود یا یکى از رؤساى وزارت کشاورزى؛ کسى نمى داند. این بخش از تاریخ خانوادگى ما در پرده ابهام است؛ لااقل از ۱۳۷۵ به این طرف که آقابزرگ بر اثر عارضه اى قلبى یا سرطان کبد یا انسداد عروق مغزى درگذشت، براى ما نوه و نتیجه ها در پرده ابهام است. فقط یک چیز، مشخص است که آقابزرگ برخلاف خودش که دیر ازدواج کرد بچه هایش، بعد نوه هایش را زود به خانه بخت فرستاد تقریباً در مرز ،۱۶ ۱۷ و ۱۸ سالگى؛ دو پسر داشت یک دختر. دختر را در پانزده سالگى شوهر داد یعنى موقعى که پایش را گذاشت توى شانزده سالگى. پسر بزرگ را که بزرگترین فرزند بود در ۱۸ سالگى زن داد و فرداى عقدکنان، پسر، راهى خدمت سربازى شد. پسر دوم در ۱۷ سالگى، بورسیه اعزام به خارج شد اما عاشق هم شد. در نتیجه زن گرفت و لیسانس در ممالک فرنگ؛ و صاحب پسر بزرگش شد در مقطع دکترا؛ در رشته اى که از لیسانى به دکترایش یکسره بود و یا الکترونیک بود یا فیزیک یا ریاضیات محض. من پسر دومش بودم؛ یعنى هستم! همه چیز خانواده ما در پرده ابهام است. هیچ کس در این خانواده یک جواب روشن به سؤال روشن شما نمى دهد حتى اگر یک «ندیده»ى پنج ساله باشد. ببینید:
- «امروز پارک رفتى »
- «یا پارک رفتم یا سینما یا تلویزیون نگاه کردم یا بابام درباره ارتباط میان نوافلاطونى ها با فلسفه سارتر صحبت کرد یا همه اش تو خواب بود یا ‎.‎..»
- «فهمیدم! فهمیدم! آب نبات مى خواهى »
- «یا مى خواهم یا نمى خواهم! خواستن یا نخواستن.‎..»
همه خانواده ما یا فیلسوف اند یا شغل هایى دارند که نمى شود درباره اش حرف زد یا ‎.‎.‎.
آقا بزرگ موقع مرگ به من گفت: «بچه جان! فقط به تو مى گویم! من یا ۱۲۰ سال دارم یا ۱۳۰ سال یا ۹۰ سال اما به هر حال ۸۰ سال ندارم!» آقا بزرگ خیلى لطف داشت که از راه برهان خلف، بالاخره یک چیزهایى را لو داد و این، آخرین نم پس دادن خانواده ما بود! خداش بیامرزد!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
رنگ هاى نقاشى

مرگ!
معماى عجیبى است! ما کى مى میریم کى زنده ایم ؟
وقتى که توى خیابان راه مى رویم زنده ایم؟ وقتى که خواب مى بینیم، خوابیم یا بیداریم ؟وقتى که توى بیدارى مى خواهیم تکلیف خودمان را، جهان را مشخص کنیم بیداریم یا.‎.. ؟
بعضى ها به این جور تفکرات مى گویند فلسفى اما من که حالا مى دانم مرده ام و توى عالم بعد از مرگ دارم این سطرها را مى نویسم، مى دانم اسم اش این چیزها نیست. شاید شما هم مرده باشید. واقعاً مى دانید مردن چه جورى است؟
من که خودم، وقتى توى خیابان ۶۶۶ قدم مى زدم مردم. مى دانم که این عدد، عدد شیطان است اما به هرحال، تا به حال که زیر بارش نرفته ام. البته اسم اصلى خیابان، چیز دیگرى است اما در تقسیم بندى هاى این جهانى، جزو قلمرو شیطان است که آدم هایش مسخ شده اند و هر کدامشان به شکل حیوانى درآمده اند. موقعى که مُردم این قیافه هاى واقعى را مى دیدم که خرناس مى کشیدند. پنجه مى کشیدند و البته، شبیه شیرهاى سیرک، فقط ترسناک بودند نه خطرناک. این را به فرستاده شیطان هم گفتم که از شکل و شمایل انسانى ام تعجب کرده بود و باورش نمى شد که یکى از مردگان این خیابان، روح اش شبیه فرزندان آدم باشد. خودش یک غول بیابانى «دودره باز» بود که مى خواست عین بعضى از تبلیغاتچى هاى بیمه یا فروشندگان اتومبیل، امضاى مرا پاى «سند فروش ذهن و فکرم به شیطان» بگذارد که کور خوانده بود. به عنوان یک وکیل دعاوى پایه یک، این کلاه ها سرم نمى رفت. پرسید: «چه مى خواهى از طرف عالیجناب مختارم که هرچه پیشنهاد دادى پاى این قرارداد بدهم!» کمى فکر کردم؛ کمى کمتر از ۱۰ سال. بعد گفتم: «اگر بتواند بوى شکوفه هاى اردیبهشت را در جهنم به من برساند همه چیز حل است!» فرستاده رفت و تقریباً صد سال بعد برگشت. اخم هایش توى هم بود؛ گفت: «نمى شود! گفتند چیز دیگرى بخواهد!» چیز دیگرى نمى خواستم اما بعد، بیدار شدم. نمى دانم چطور اما بیدار شدم. توى همان خیابان بودم - خیابان ۶۶۶ - و چند نفر هم بالاى سرم. مى گفتند که آفتاب زده شده ام و از هوش رفته ام.
میان آنها، غول بیابانى «دودره باز» هم بود که لبخند ریزه میزه اى گوشه لبش داشت.
زیر لب گفتم: «کور خوانده اى بچه!» و از جایم بلند شدم. هوا آفتابى بود اما مى دانستم که چند دقیقه بعد، بدون هیچ دلیل موجهى مى بارد. آیا زندگى، یک خیال است ؟باران بارید؛ و خیابان و آدم هایش، عین رنگ هاى یک نقاشى، شسته شدند.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
قصه ی آن عیار

گویند مرد چو توبه کرد چهل سال از عمرش گذشته بود.
گویند که راهزن بود و چون از دیوارى خواست بالا رود بانگ قرآن شنید که او را به بیدارى دعوت مى کرد و ناگاه از خواب چند ساله برخاست و پیشه، دیگر کرد.
گویند که کفشگرى پیشه کرد و پاپوش درویشان به رایگان نو کردى و از هفته، به هفت روز، روزه بود و هر چه به کف مى آورد، خرج ایتام و درویشان مى کرد.
گویند که قرآن بسیار مى خواند و بسیار مى گریست و هر کس که از خداوند، چیزى مى خواست، از او مى خواست که دعا کند تا اجابت شود.
گویند که ‎.‎.‎. گویند که ‎.‎.‎. گویند که ‎.‎.‎. گویند که ‎.‎.‎. گویند که ‎.‎.‎. گویند که ‎.‎.‎.
اما این قصه، نیمه اى ناگفته دارد که مرد، طرارى را رها کرد اما عیارى را، نه! شبانگاه چهره مى پوشید و به قصر سلطان مى رفت و از خزینه اش، پاره اى گوهر، برمى گرفت و چون روز برمى آمد، آن را به بازرگانى که قصد خروج از شهر را داشت، مى فروخت و بهایش را خرج یتیمان مى کرد و سلطان را هرگز خبر نشد از این فقره که مال بسیار داشت و همه از ظلم بود بر رعیت. عارفى را در خواب، از این قصه خبر شد. به پیش مرد شتافت که «چه مى کنى این مال، حلال نباشد!» مرد گفت: «سلطان، رهزنى است که سپاه، بسیار دارد و به قدرت تمام، مال رعیت به خزانه برد. من، مال رعیت بازستانم.» عارف گفت: «اطاعت از سلطان زمان، گرچه خطا کرده باشد، بسیار خطا نباشد. از آن که چون این نظم هم به هم ریزد رهزنان بى سپاه، شمشیر در رعیت نهند!» مرد گفت: «نیکو گفتى! به قدرى از خزانه بردارم که رهزنان بى سپاه، شمشیرشان، از رعیت کوتاه باشد.» و پاپوش از عارف برگرفت تا نو کند. عارف هیچ نگفت از آنکه پاپوش اش سخت فرسوده بود. اذان ظهر به گوش مى آمد. در دل گفت: «حق آمد و باطل برخاست.» و البته ندانست باطل کدام باشد، خود یا مرد !


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
اسم اش را بگذار ابوالحسن

«خمپاره مى آید. نه یکى نه دو تا. اندازه باران. باران خمپاره مى آید. این نامه را که مى نویسم توى سنگر مى نویسم. آب، کم است اما.‎.‎. هست. جیره بندى کرده ایم. توى محاصره ایم. نیروهاى کمکى اگر تا فردا صبح محاصره را بشکنند برمى گردم خانه؛ اگر نشکنند همین نامه را جاى وصیت نامه ام قبول کن. نمى دانم بچه پسر است یا دختر. اگر پسر است اسم اش را بگذار ابوالحسن که کنیه حضرت على (ع) است، اگر دختر است، اسم اش را بگذار مرضیه که لقب حضرت فاطمه (س) است. ان شاءالله خودم برمى گردم و بچه مان را مى بینم. ان شاءالله این محاصره هم شکسته مى شود. ان شاءالله.‎.‎. اگر خدا نخواست و برنگشتم، به بچه مان بگو که براى چه جنگیدیم. کجا و چه جور جنگیدیم. بگو که دست خالى جنگیدیم. گلوله نداشتیم و جنگیدیم، به بچه مان بگو براى این که بتواند با افتخار بگوید اینجا ایران است، جنگیدیم. الآن، بچه ها دارند یکى یکى نماز شب مى خوانند. به گمانم سپیده که بزند دشمن خمپاره اندازى را قطع مى کند با تانک مى آید جلو. توى تاریکى خطر نمى کنند. اصلاً توى تاریکى، حمله زمینى نمى کنند. چهار تا گلوله آرپیچى مانده که فوقش خرج چهار تا تانک بشود تازه اگر «چیفتن» نباشند که گلوله آرپیچى را رد مى کند. توکل به خدا. من هم باید بروم نماز شبم را بخوانم. اگر دوباره دیدمت خودم این نامه را دستت مى رسانم اگر ندیدمت که جاى وصیت نامه دستت مى رسد. اگر شهید شدم به بچه مان بگو که پدرش براى عشق به امام، به اسلام، به ایران شهید شد. بگو که مى خواستم ببینمش اما نشد. بگو که از خدا خواسته ام که حتماً ببینمش. نمى توانم جلوى گریه ام را بگیرم. خداحافظ.»
متن نامه یکى از کارمندان بنیاد شهید به مدیر ذیربط:
«به نشانى گفته شده مراجعه شد، براى ارائه وصیت نامه شهید [...] اما بر اثر بمباران سه روز پیش، همه خانواده اش شهید شده بودند ، پدرش، مادرش، برادر کوچکترش، همسرش و پسر یک ماهه اش. متن وصیت نامه براى نگهدارى در آرشیو، به ضمیمه ارسال مى شود. من الله توفیق.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
به روایت جنگ (۱)

آخرین گلوله



ساعت ۲‎/۴۵ صبح
عملیات تمام شده. کشته هاى عراقى روى زمین پخش و پلاهستند. صحنه خوبى نیست اما چاره اى هم نیست. همه مى خواهند این پیروزى را جشن بگیرند اما اول باید کشته هاى دشمن را جمع کرد. به حمید مى گویم: «از گیر افتادن تا برنده شدن، نیم ساعت فاصله بود. نیم ساعت قبل، وصیتمان را هم کرده بودیم. حلالیت طلبیده بودیم.» حمید مى خندد اما رنگش عین گچ، سفید است. از جاى زخم زیر زانویش که ۵ دقیقه قبل، ساق پایش بود و دیگر نیست، خون مى زند بیرون. آرام اما مداوم مى زند بیرون.
باندهاى سفید قرمزند. مى گویم: «ما پیروز شدیم حمید.» اما حمید دیگر نمى خندد. از حال رفته. داد مى زنم: «پس این آمبولانس چه شد »

ساعت ۲‎/۱۵ صبح
نیروهاى کمکى، دشمن را دور زده اند و از پشت سر، حمله کرده اند. دیگر مشخص شده که محاصره شکسته شده. حمید مى گوید: «وقتش بود. دیگر وقتش بود. زیادى پر رو شده بودند.» فکر مى کنم که همه این طور فکر مى کنند. عراقى ها زیادى پررو شده بودند. حمید مى گوید: «اصلاً فکرش را هم نمى کردند که این طور بشود. خیلى مغرور شده بودند. دیدى چطور با همان فارسى شکسته بسته داد مى زدند: «یا تسلیم بشوید یا مرگ» حالا باید دید خودشان چه کار مى کنند. با این شکست.» از تشنگى ناى جواب دادن ندارم. 24 ساعت است که توى محاصره ایم. چشم ام پى نخستین نفرات خودى است که محاصره را شکسته اند و جلو مى آیند. امیدوارم آنقدر آب داشته باشند که همه رفع تشنگى کنند. حمید مى گوید: «حتماً مى دانند که...حتماً دبه آب تو راه است. حتماً.‎..» یک خمپاره، وسط نخستین نفرات خودى منفجر مى شود. یک دست که از آرنج به بالا را ندارد مى افتد توى سنگر ما. توى انگشت دوم اش یک انگشتر عقیق است که روى نگین اش «بسم الله» نوشته شده. نگین اش قهوه اى سوخته است. روى مچ دست، یک ساعت «بند چرمى» بسته شده. بند، قهوه اى است. ساعت شیشه اش خرد شده. کوکى است و کوکش بیرون زده. نمى دانم صاحب دست هنوز زنده است یا نه. حمید، نگاهش روى دست خیره مانده. پلک نمى زند.

ساعت ۱۱‎/۲۵ شب قبل
آخرین قطره هاى آب را هم قسمت کرده ایم. نمى دانم تا کى بتوانیم مقاومت کنیم. حمید دارد نامه هایى را که از طرف پدرش رسیده، از نو مى خواند. نمى دانم چطور این کار را مى کند چون فقط نور گهگاهى منورها و انفجار خمپاره ها، دوروبرمان را روشن مى کند. نامه ها، ده تایند و پدرش نوشته که برایش رفته اند خواستگارى و خانواده دختر هم رضا داده است. مى گویم: «از این مهلکه جان به سلامت مى بریم. نگران نباش.» مى گویم: «فکرش را هم نکن. چند ساعت بعد به این فکرها مى خندى.»
مى گوید: «نوشته که همه منتظرند که برگردم. نوشته که دعا کرده که سالم برگردم. نوشته خانواده عروس پرسیده اند که من خیلى که سخت گیر نیستم.»
مى گویم: «بنویس که سخت گیر نیستى اما به طعم آب گیر مى دهى چه برسد به طعم غذا. به طعم غذا. به گرد و خاک پتو، وسط محاصره گیر مى دهى چه برسد به تمیزى خانه.» ناى خندیدن ندارد وگرنه حتماً مى خندید. با این که تلفاتمان زیاد نبوده اما محاصره را لحظه به لحظه تنگ تر مى کنند. این را از نزدیک تر شدن صداى خمپاره ها مى فهمیم. شانس آورده ایم که دور و برمان گل است، وگرنه تا به حال دخل همه مان آمده بود. ما توى یکى از سنگرهاى سابق عراقى ها پناه گرفته ایم. دور و برمان، پر از کشته هاى عراقى است. نمى دانم چرا اما حالا، احساس نزدیکى بیشترى با آنها دارم. تا موقعى که زنده اند دشمن اند. وقتى که مردند دیگر یک مرده اند. آدم مرده دستش از دنیا کوتاه است.
نمى دانم چند تا فاتحه باید براى این همه کشته بفرستیم. اما به هرحال لازم است. خانواده اینها که بالاى سرشان نیستند. خیلى بد است که آدم توى غربت بمیرد. توى یک کشور دیگر بمیرد و جسدش هم دست خانواده اش نرسد.
به حمید نگاه مى کنم که هنوز مشغول مرور نامه هاست. مى گویم: «مگر مى توانى توى این نور بخوانى شان » مى گوید: «سطرهایى را که تاریکى مى افتد روشان، از حافظه مى خوانم.

ساعت ۸ شب قبل
توى سنگر را گشتیم دریغ از قطره اى آب. توى قمقمه هاى کشته ها را هم گشتیم آبى نمانده بود. آنها، ۲۴ ساعت توى محاصره بودند و حالا ما، توى محاصره ایم. این بار ششم است که همه چیز را زیر و رو مى کنیم براى غذا و آب.
ساعت ۲‎/۱۵ صبح وارد این سنگر جمعى شدیم و حالا ۸ شب است. دو تا شهید داده ایم. پیرمردى از تهران و جوانى از تبریز. هر دو را با سمینوف مجهز به مادون قرمز زده اند.
حمید، بغل دستم، با سمینوف اش، یکى از سمینوف زن ها را زد. چشم تو چشم شده بودند و حمید زودتر جنبیده بود. حمید خیلى عجیب نیست فقط عجیب است! ما اگر کسى را مى کشتیم تصور خاصى از او نداشتیم اما حمید، «طرف» را مى دید. انگار که با «طرف» رودررو حرف زده باشد. نمى دانستیم با این حال و هوا چطور دست به ماشه مى برد فقط مى دیدیم که سر نماز گریه مى کند. خیلى ها توى جنگ، سر نماز گریه مى کردند اما نماز خواندن حمید جور دیگرى بود. براى خودش گریه نمى کرد؛ گریه مى کرد که شفاعت کند براى آنهایى که کشته؛ با این همه توى همان لحظه که باید شلیک مى کرد، شلیک مى کرد. مى گفت: «جنگ که جاى شک کردن نیست. اگر نزنى، مى زند اگر تو را نزند رفیق ات را مى زند. نمى شود کاریش کرد. باید زد؛ نمى دانم تا کى اما باید زد.»
توى صف غذا، بچه ها صدایش مى زدند: «شفیع عراقى ها!» گاهى وقت ها ناراحت مى شد. مى گفت: «شوخى مى کنند مى دانم! اما بعضى شوخى ها خوب نیست. لااقل براى این جور جاها خوب نیست.» مى گفتم: «یادشان رفته که طلبه اى و توى این مسائل، حساس. سنى ندارند و مى خواهند توى این فضاى پر از تیر و خمپاره، خوش باشند.» قبول نمى کرد. مى گفت: «این چیزها، شوخى بردار نیست. مردن آدم ها که شوخى نیست. هرکسى ممکن است که بمیرد. داور، کس دیگرى است.»

ساعت ۳ صبح قبل
پیرمرد، با آن پیرمردى اش، دو نفر را کول گرفته بود و کشانده بود توى سنگر، آن هم زیر بارش خمپاره و تیرهایى که همین طور چپ و راست مى آمدند. از تهران آمده بود. 55 را شیرین داشت اما خودش مى گفت ۶۰ ساله است. پوستش هنوز زیاد چروک نشده بود. مى گفت: «۶۰ سالگى که سن پیرى نیست. شما، خیلى جوانید!» راست مى گفت غیر از او، توى گروهان، بالاى ۳۰ سال نداشتیم. جوانترین مان ۱۷ سال بیشتر نداشت و اهل تبریز بود. بیسیم چى بود و اغلب به ترکى حرف مى زد تا عراقى هایى که فارسى بلدند، روى خط، حرف هایش را نفهمند. از ۴۵ دقیقه قبل هم که توى محاصره افتاده بودیم هى بیسیم مى زد و به ترکى، درخواست کمک مى کرد و جواب مى شنید که مقاومت کنید. توى راهیم.» با همان لهجه شیرین ترکى اش چند بار به من گفت: «یعنى من آمدن نیروهاى کمکى را مى بینم الله اکبر! عراقى ها زودتر نرسند » حمید هم مى شنید و مى گفت: «شک تو کار جنگ نیست. این، نصیحتى برادرانه است.» و بیسیم چى مى خندید. چون حمید، شوخى ها را جدى مى گرفت. یک بار به حمید گفته بود: «حاج آقا! عقیده که فقط تو کتابها نیست گاهى وقت ها، آدم، دلى مى رسد به آخرش.» حمید هم گفته بود: «الله اکبر! بچه! این چیزها حساب و کتاب دارد الکى که نیست.» نمى دانستم طرف کدام شان را بگیرم. حرف هر دو تا، حساب بود.

ساعت ۲‎/۱۵ صبح قبل
حالا ما تو محاصره ایم. دور و برمان پر از کشته هاى عراقى است. نه راه پیش داریم نه راه پس. همیشه این امکان وجود دارد اما این که یک بار تجربه اش کنم... به فکرم هم نمى رسید! نمى دانم وقتى که از توى این محاصره در بیاییم - اگر در بیاییم- چند نفرمان زنده ایم. به بچه ها نگاه مى کنم. همه شان امیدوارند و جوان؛ و آرام و خمیده خمیده، از روى کشته هاى عراقى قدم برمى دارند. خمپاره هایى که توى گل منفجر مى شوند، روشنایى گل آلودى را با خودشان توى سنگر مى ریزند. چاره اى نیست. منتظر مى مانیم. حمید، همین الآن با سمینوف اش، یکى از «تجسس چى»هاى عراقى را زد. بعد زیرلب گفت: «همه از خاکیم» و چند دقیقه، چشم هایش را بست. به گمانم من هم باید چشم هایم را ببندم و وقتى بازشان کنم که همه چیز تمام شده اما...نمى شود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
نگاهى به مجموعه شعر «از آن تپیدن پنهان» سیدمحمدرضا روحانى
قایق سوارى در امواج بى تلاطم


یک
«در آن فرصتم
که یاد تو رویانده است:
زاویه اى سبز
و شاخه ها و علف هاى مهربان
نه آتشى که درگیرد
رؤیاى لحظه هاى نسیم را
نه یادى... نه از خاکستر
خاک است که آرام مى نوشد
شبنم چشم هاى باران را
نه یادى... نه از چشم هاى بارانى
*
نشسته، در سایه سارى قدیمى
لبخند مى زنى
به ازدور سال هاى سفر کرده در آتش
تا زاویه سبز امروز و هر روز من
به «که دست در کارم و دل با یار»
و مى نویسم:
در آن فرصتم
که...
*
لبخندت بر لبان من است
تو را و این فرصت را
چه آوازى مى خواند »
«از آن تپیدن پنهان» دومین مجموعه شعر سید محمدرضا روحانى است که از «شریعت محورى پدر» تا «طریقت محورى خود» بیش از سه دهه راه پیمود و پس از گذر از هنر مدرن، به راز و رمز بخشى از آن گروید و از ادبیات غرب به ادبیات شرق بازگشت. مجتهدزادگان بسیارى این راه را نپیمودند؛ لااقل در مسیر شعر چنین نکردند.
سید محمدرضا روحانى در خانواده اى به بالندگى رسید که اکثر و اغلب شاعر بودند و هستند. «کلاسیک گو»یند و اغلب و اکثر و «سبک هندى گو» یند اکثر و اغلب. او از دانش روز بهره مند است یا بهتر بگویم از دانش دیروز بهره مند است و از «یه روز»هاى دهه هاى پیشین. اکنون که ساعاتى محدود را براى تدریس به دانشگاه مى رود، نوعى حفظ ارتباط است با تدریس و دانشگاه، آن هم پس از بازنشستگى و نه بیشتر [و نه کمتر!] به یاد دارم که نخستین شعرهایش را در اوایل دهه شصت، هنگامى که مدیر کتابخانه مرکزى دانشگاه گیلان بودم شنیدم هنگامى که عجیب در جست و جوى زبانى تازه و شعرى تازه و راهى تازه بودم که زبان روزگار خودم باشد نه زبان روزگار دهه پنجاه یا چهل و شعر او چنین بود. آن روزها، تقریباً همه را خوانده بودم از احمدرضا احمدى گرفته تا بیژن الهى را. بامداد و رؤیا و امید را. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را. طنین در دلتا را. شعر انگور و میعاد در لجن را. شعرهاى سیاوش مطهرى را. سپهرى و م.آزاد را. اسب سفید وحشى را. پیاده روها را. دشت ارژن را. هیچ کدام، بازتاب دهه شصت و تحولات آن نبودند یعنى زبانشان این گونه نبود؛ بودند شاعرانى که محتواى شعرشان متوجه این تحولات بود اما آثارشان هنوز آنقدر قدرت و استحکام نداشت که توان برابرى یا حتى تلاش براى رقابت با آثار دهه هاى گذشته را داشته باشد اما شعر روحانى، شگفت بود و تأثیرگذار و البته غرق در «ذهنیت» که برگرفته از ادبیات کهن عرفانى ما بود با این همه «زبان»، نو بود و «رنگ» داشت و حس داشت و گرما و قابلیت انطباق با شرایط جنگى آن روزگار [گرچه هرگز به صراحت از تیر و تفنگ و خون و.‎/‎/ سخن نگفت]‎/ آن موقع، عده اى استاد ادبیات محافظه کار دور و برش را گرفته بودند که او را به عنوان «شاعرى مستعد» تشویق مى کردند و البته قدرت درک «کشف بزرگ» او را نداشتند. او هم آن قدر درنگ کرد تا کشف اش در ازدحام شعر هفتاد، تقریباً گم شد.
دو
«آن را که دوست مى دارم
از «دوست داشتن» است
از برگ برگ گل
از آب آب آب
از روشن تر از خیالم
*
آن را که چشم مى مانم
از چشمه چشمه چشم
از سرچشمه هاى خیرگى
از نور ناشناخته اى است
*
آن را که شوق مى نوشم
در نشئه اى نهان
ناگاه در خون من روییده است
از جذبه اى عطرآگین
*
در خیرگى، در شوق
خورشید و ماه مى گردند
و انگورها مى رسند
سرمست «دوست داشتن»ام
از خوشه خوشه خیالش
*
آن را که وامى نهم
از «وانهادن» است
از تاریک تر از غم
که انگورها را مى پوساند.‎..»
روحانى در دومین کتاب خود، هنوز درگیر «ذهنیات» است. بگذارید یک پیش بینى عالمانه کنم و بگویم که در کتاب سومش، ذهنیات و عینیات به تعاملى سخت گیرانه اما مشهود مى رسند. [این مطلب را از من نشنیده بگیرید چرا که کتاب بعدى را، پیش از حروفچینى خوانده ام!] من بالشخصه با «ذهنى گرایى مفرط» روحانى دچار مشکلم. او متعلق به بخشى ازتاریخ ادبى ماست که خوانندگان عام را در حوزه «درک» مى رماند اما در حوزه «رنگ» و «موسیقى» جذب مى کند [مخصوصاً که خوانش شاعر با شعر همراه باشد که کاش به توصیه ها گوش دهد و شعرها را با صداى خود منتشر کند] با این همه، خواننده عام، واقعاً محتاج عینیات و درک آنى است؛ گیرم در لایه رویى اثر! روحانى، این لایه رویى را که باید صرف قانع کردن خواننده عام شود از شعر خود بیرون کشیده است. چرا شاید به این دلیل که تأثیر سینماگران ایتالیایى دهه هاى شصت و هفتاد میلادى و مدرن هاى همان دهه ها در حوزه ادبیات، بر شعر او بیشتر است تا فرضاً رویکردهاى سبک عراقى و اگر به سبک هندى هم، تمایلى دارد در لایه هاى پنهانى [و گاه آشکار] شعرش، به دلیل انطباق این گونه شعرى با آن رویکردهاست و لاغیر! به هرحال، او شاعرى نخبه گراست متأسفانه! [به زعم من، متأسفانه(!)]
به نظر من مجموعه شعر حاضر، داراى یک حالت برزخى است. یعنى در حالى که «ذهنیت»، کل شعرها را به اشغال خود درآورده از آن پرش هاى ناگهانى ذهن که در کتاب نخست شاهد آن بودیم، دیگر خبرى نیست و ذهن، از تلاطم به موج هایى منظم رسیده که خود نخستین نشانه هاى ظهور «عین» در متن است.
«ذهن بى تلاطم» البته «شگفتى» را از کف مى دهد اما «تأمل» را مى جوید و از این جهت، «از آن تپیدن پنهان» بیشتر سفره اى است پر از «تألمات»، خیلى ها را ممکن است خوش نیاید با این همه، من بالشخصه، در میانه سالى، قایق سوارى در میان امواج بى تلاطم را بیشتر دوست دارم و از آن بیشتر، تصویر مشخص و مشهود دریا را که قاب را و مرا بپوشاند. آن تصویر مشهود، در این کتاب غایب است اما در کتاب سوم... منتظر بمانید! همین جا منتظر بمانید!

 
comment نظرات ()